زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

من فرض می کنم الان دانشجو هستم و در خوابگاه. اواسط فروردین ماه هست و تولدم. خیر سرم هم هم اتاقی هایی دارم که می خواهند برایم جشن بگیرند. روز قبلش بهشان گفته ام که خب دستتان درد نکند که می خواهید این کار را انجام دهید؛ دمتان گرم. اما خب لطف کنید اگر می خواهید بیش تر به من خوش بگذرد، چند کار را نکنید. الان فرض می کنم که بهشان می گویم آهنگ های فرزاد فرزین را نگذارید. حالم از صدایش به هم می خورد. بعد لطفا آهنگی که می گذارید خیلی آدم را به رقص و قر نیندازد. اگر هم کمی انداخت لطفا خودتان را کنترل کنید و نرقصید. به من هم اصرار نکنید چون نمی رقصم. هنرش را دارم، اما خب آدم که نباید هنرش را برای هرکسی خرج کند. نه! اصرار نکنید. گفتم که. نه آهنگ قر دار بگذارید و نه کسی آن وسط ها قر بیاید. کیک تولد هم با این که اصلا راضی به زحمتتان نیستم، اما از آن جایی که می دانم که می روید زحمت می کشید و می خرید، محض اطلاع و با شرمندگی بگویم که من کیک تولد با روکش خامه ی آلبابو یا توت فرنگی دوست ندارم. لطفا هرچه زحمت می کشید و می خرید، این را نخرید. به بچه ها هم که دعوتشان می کنید و قدمشان هم روی چشممان است، بگویید قلیان ملیان ور ندارند با خودشان بیاورند. بساط سیگار و قلیانشان را بیرون دود کنند و بعد بیایند تو. همین. دستتان درد نکند. خیلی هم مخلصم! هم اتاقی های من هم چشمی می گویند و می گویند اصلا هرچه تو بگویی، ما که نمی خواهیم تو را ناراحت کنیم، می خواهیم تو هم شادی باشی. من هم تشکر می کنم و می روم.

بعد دوباره فرض می کنم که وقتش می رسد و مثلا از خانه ی داداشم که رفته بودم پیشش تا تنها نباشد، بر می گردم خوابگاه تا دور همی گپ بزنیم، خنده ای بکنیم و تولدم را جشن بگیریم. وارد اتاق که می شوم، اول باید چند لحظه ای بگذرد تا چشم ها و ریه هایم به دود قلیان و سیگار عادت کند. چندتا سرفه که می کنم، دوستان هم متوجه آمدنم می شوند و دست و جیغ و هورا می کشند و یکی بلند می شود اسپیکر هشت بانده اش را وصل می کند به لپ تاپ. ناگهان فرزاد فرزین شروع می کند به خواندن! صدایش را هم تا ته می برند بالا. بعد در یک حرکت سریع دوستان رقص نوری که تعبیه کرده اند را روشن می کنند و هفت هشت تا بچه ها که شلوارک و زیرپوش پوشیده اند، بلند می شوند و شروع می کنند به رقص. آن هم چه رقصی! انگار تمام سلول هایشان را با صدای فرزاد هماهنگ کرده اند. من را هم همزمان با صدا زدن اسمم و تبریک گفتن های پیاپی می کشند داخل خودشان و اصرارم می کنند که من هم قری بیایم که با لبخندی کج و معوج عذرخواهی می کنم و می نشینم گوشه ی مجلس. چند وقتی می گذرد و حالا وقت خوردن کیک رسیده. یک جعبه ی کیک بزرگ می آورند که هوش از سر مخاطب می برد. درش را که باز می کنند فرض می کنم کیک بزرگی است که رویش خامه هست. نصفش آلبالویی و نصف دیگرش با طعم توت فرنگی. بعد هم اتاقی های عزیزم که خیلی هم دوستم دارند، همان طور که دود قلیانشان را توی صورتم فوت می کنند، بخشی از کیک که رویش تکه های توت فرنگی هم ریخته شده می بُرند و با لبخند به من تعارف می کنند. من هم لبخند زورکی ای می زنم و با تشکر کیک را ازشان می گیرم و همان طور که دارم به کلاه های Happy Birthday شان نگاه می کنم، آن را مزمزه می کنم.

---

همین. فرضم تمام شد. حالا می خواستم بگویم این جشن های نیمه ی شعبان ما هم چقدر شبیه شده به این فرض من! من نمی دانم در چه روایت یا حدیثی داریم که شب نیمه ی شعبان خیابان ها را بند بیاورید و به مردم شربت بدهید بخورند؟ آن هم به چه قیمت؟ به قیمت ایجاد ترافیکی سنگین و خرد شدن اعصاب کسانی مثل من. دیشب یک مسیر دو دقیقه ای را بیست دقیقه در ترافیک بودم. چرا؟ چون عده ای نذر(!) کرده بودند که تولد مولایشان را جشن بگیرند. گوشه خیابان نمایشی برگزار کنند، آهنگی بگذارند، شربتی به مردم بدهند و خلاصه همه شاد باشند. به هرحال امشب، شب تولد امامشان هست دیگر. دوست دارند جشن بگیرند و خوش بگذرانند و امامشان را شاد کنند. پشت ماشین نشسته بودم و به این همه حماقت مردم نگاه می کردم و افسوس می خوردم. یک لحظه صدای آهنگی بندری از فاصله ای نزدیک آمد که من که پشت فرمان بودم و در ضمن کمربندم را هم بسته بودم، رقصم گرفته بود! سر که چرخاندم دیدم همین پرایدی بغل دستم هست. پدر بچه اش را خیر سرش آورده بود جشن نیمه شعبان و برایش هم این آهنگ را گذاشته بود تا شاد شود. بعد شربت هم می خورد و جلوی بچه اش، لیوان خالی اش را پرت می کرد وسط خیابان. نگاه غضب ناکی بهش کردم و سرم را برگرداندم آن طرف تا کم تر حرص بخورم. موتوری هایی را دیدم که در بهترین حالت خواهرشان یا زنشان را پشتشان سوار کرده  و آمده بودند برای شرکت در جشن تولد امام زمان! این مانتو های جدید همین طوری تنگ و بدن نما هستند. وقتی هم که هوا گرم باشد، ضخامتشان کم می شود و زیرش هم که خدا خیرشان بدهد هیچی نمی پوشند. همین طوری این وضعیت افتضاح هست. دیگر وقتی روی موتور بنشینند، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. انگار این پسرهای راننده هم به یکدیگر فخر می فروختند و در این بین می رفتند بین کاروان جشن و باهم شربت نوش جان می کردند! چه نگاه هایی هم که از سوی شرکت کننده گان در این جشن فرخنده به خواهر یا زنشان یا احیانا دوست دخترشان شد، خدا می داند. آدم واقعا تاسف می خورد که این رسم و رسومات اشتباه در اشتباه از کجا پدید آمده است. البته وقتی بعضی از مداح های ما که مثلا جزو نمادهای مذهبیمان محسوب می شوند در شب تولد حضرت ابوالفضل، چشم سیاه، خال لب، سینه ی ستبر و دور بازوی (!) ایشان را مدح می کنند، چه انتظاری از بقیه؟!

در همین حین که کم کم در ترافیک جلو می رفتم و این صحنه های واقعا زیبا و امام زمان پسند را می دیدم، متوجه شدم که کلا آن دور برگردانی که می خواستم از طریق آن دور بزنم را هم کاملا به صورت خودجوش بسته بودند! واقعا دستشان درد نکند. نذرشان قبول! صلواتی توی روح خدمتگزاران راهنمایی و رانندگی فرستادم و وارد ترافیک شدید داخل میدان شدم. وسط میدان هم انگار پارتی گرفته بودند. آن وسط یک سن درست کرده بودند و دو تا کاراته باز آن بالا همراه با صدای آهنگ بندری، به هم لگد می زدند و مردم هم همراه با جیغ و دست، فیلم می گرفتند. صدای مجری هم می آمد که می گفت: «دست! دست!». ترافیک همین طوری روی اعصاب بود و این قضیه هم بدترش کرده بود که ناگهان چشمم به بالای سنِ وسط میدان افتاد که بزرگ نوشته بودند: شاید این جمعه بیاید، شاید!

دوست داشتم پدال گاز را بجوم!


پ.ن.1: مسلما منظورم این نبود که همه جشن های شب نیمه شعبان این طوری هستند. اما متاسفانه اکثرشان دل صاحب جشن را شاد نمی کنند.
پ.ن.2: تولد امام زمان علیه السلام را خدمتتان تبریک می گویم :)
پ.ن.3: کنکورم را دیروز دادم. از همه کسانی که لطف داشته و دعا کردند ممنونم. امیدوارم خدا عوض خیر بهشان بدهد.



نظرات (۹)

  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • خداقوت امتحان تون
    بعد از نوشتن این متن و دادن امتحان فک کنم تمام دلگرفتگی های گذشته هم فوت شدند ....
    پاسخ:
    سلام
    ممنون.
    خب نه. به نظرم اشتباهی که ما می کنیم این است که وقتی یک نفر از دل گرفته گی هایش ننویسد یا برعکس، خیلی شاد هم بنویسد، یعنی خیلی خوشحال است و دل گرفته گی ندارد.
    به نظرم این طور نیست.
    ممنون
    :)
  • حیران دوست
  • سلام و تبریک؛
    امیدوارم از این امتحان و همه امتحانات سربلند بیرون بیای(یم).
    مطلبت گویای حرف دل خیلی هاست.خدا کند که با این کارها ظهور آقا به تعویق نیفتد؛ تعجیل پیش کشمان!
    التماس دعای شهادت؛حاجت روا
    پاسخ:
    سلام
    ممنون
    من هم امیدوارم هرچند امتحان خیلی به دلم ننشست. خب البته طبیعی بود. چون بیش از این تلاش نکرده بودم. باز هرچه خدا بخواد.
    ---
    خداوندا احمد را به فجیع ترین شکل ممکن در راه خودت به شهادت برسان!
    ;)
    " به من هم اصرار نکنید چون نمی رقصم. هنرش را دارم، اما خب آدم که نباید هنرش را برای هرکسی خرج کند."
    به به اخوی تو انقد آدم هنرمندی بودی و ما نمیدونستیم! 
    اخوی می گفتی از این هنرهات بیشتر استفاده می کردیم خب:)
    من هم دیشب که رفتم تو خیابون های شهر صحنه هایی دیدم که واقعا شرمم شد.جالبه شب نیمه شعبان یکی از شلوغترین شبه ای ساله ولی من هر چی گشتم تو کل مسیری که رفتم فقط یک ماشین نیروی انتظامی تو یکی از میادین شهر دیدم.دیشب وقتی که تو شهر می رفتم جدای از این توصیفاتی که شما فرمودید که باعث تاسف بنده شد بنده یک صحنه ای دیدم که واقعا داشتم از خشم می مردم.توی بی آر تی بودم پشت چراغ قرمز وایساده بودیم.بعد دیدم یک گروه هفت هشت نفری از این موتورسواران هم رسیدند.بعدش خلاصه دیدم یکی از موتورسواران غیر محترم زد پشت یک پرایدی و بعدش شروع درگیری.بعدش هم تموم اون موتوری ها همشون ریختند رو سر اون راننده پرایدی و تا میخورد زدندش.و ماشینش هم شیشش رو خورد کردند و متواری شدند.همه این انفاق تو دو دقیقه افتاد.باورکردنش برام خیلی سخت بود.از شدت خشم شاید باورت نشه تو بی ار تی داد می زدم.اعصابم خورد شده بود.نیروی انتظامی هم انگار تو این شهر اصن وجود نداره.دیشب انقد موتوری تو شهر زیاد بود که انگار همه شهر زیر پاشون بود.واقعا برای نیروی انتظامی شهر اصفهان متاسفم که نمی تونه امنیت شهر برای یک شب تامین کنه.
    پاسخ:
    ای بابا. فرصت ها همچون ابر در گذرند برادر من. شما هم در اون یک سالی که توفیق هم اتاقی بودن با من رو داشتی، قدر فرصت رو ندونستی و من رو کشف نکردی! الان هم باید حسرت بخوری. اما خب، ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست. الان سعی کن هم اتاقی های الانتو کشف کنی! سعی کن هنرهاشونو ببینی!! :دی
    ---
    اخوی نیروی انتظامی؟! انتظاری هست از این ارگان باحال؟!! نیروی انتظامی فقط به کسایی که دستشون به هیچ جا بند نیس زورش میرسه. همین چند وقت پیش چندتا جوون بدبخت که از سر عقده رفته بودن روی آهنگ هپی یکی از خوانندگان آمریکایی کلیپ ساخته بودن و کمی خودشونو تو اون کلیپ تکون تکون داده بودن رو فرداش دستگیر کرد! بعد طوری آوردشون تو تلویزیون نشونشون داد که هرکی نمیدونست فکر می کرد اینا هرکدوم به پنجاه تا کودک تجاوز کرده ن!
    نیروی انتظامی ما اگه همینطور که با اینا برخورد می کرد، با اون اراذل توی کوچه و خیابون یا اراذل اقتصادی برخورد می کرد، الان وضع این نبود. (البته نیروی انتظامی در خیلی از موارد فقط مجری سیاست های قوه قضاییه هست. که از همین تریبون سلام خودم رو خدمت آیت الله آملی لاریجانی اعلام می کنم!)
    ---
    اگه دیدی منو هم فردا به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر کردن و به سرنوشت اون جوون وبلاگ نویس بیچاره گرفتار شدم تعجب نکن!
    ---
    (البته نیروی انتظامی بعضی جاها خوب برخورد می کنه. سیاه نمایی نکنم. اما همیشه این طور نیست و ضریب برخوردهای بد و بدون کارشناسی اش بالاست. نمونه اش در مورد جمع کردن دیش های ماهواره با آن فضاحت و گشت ارشاد)

    در رابطه با لینکی که گذاشتی(انتقاد علی مطهری از آقای مصباح):

    آقای علی مطهری! شما اصلن میدونی فرهنگ رو با چه "ف" ای می نویسند که دم از انحرافات فرهنگی دولت پیش و دولت کنونی میزنی؟
    شما لطف کن برو یه دور کتابای پدر مرحوم تو بخون؛ بنده خدا تنش تو قبر لرزید از دست تو و خزعبلاتت!!!

    پاسخ:
    به نظر من ایشون خیلی بهتر از شما و امثال شما می دونن فرهنگ رو با چه «ف» ای می نویسن. ایشون حتی می دونن فرهنگ چند بخشه و چند حرف داره. مطمئن هم هستم که کتاب های شهید مطهری رو نه یک بار بلکه چندین و چند بار خونده و همه رو از بره. من که متاسفانه هنوز یکی از کتاب های شهید رو هم نخونده م. اما خب، ادعایی هم ندارم. شما که ادعا دارید امیدوارم یک دور اون ها رو خونده باشید!
    و در باب فرهنگ، شما به نظرم قبل از شناخت و نگرانی در مورد آن، بروید یک دور الفبای نقد کردن را بیاموزید. چند دور هم از روی آن بنویسید و بعد بیایید در مورد شناخت علی مطهری در مورد فرهنگ صحبت کنید.
    مسلما همه جشن های نیمه شعبان این طور نیستند
    یعنی هنوز بسیاری از شهرهایمان اینقدر از خود دور نشده اند، از اصل!
    و یقینا نفس جشن گرفتن، ایستگاه صلواتی، شیرینی و شربت، صوت مولودی و ریسه وچراغانی های پرشور و شادمانه که به روح فسرده شهر و دل های پر از عصبانیت و ناشکری و بی اعصابی و دلخوری و از خودبیگانگی روزمره را به یکباره با یادآوری میلاد آن راحتِ جان مواجه میکند، ایرادی ندارد
    ----------
    زرافه بزرگوار
    از کیفیت پراز تحریف و لودگی و برداشت های نادرست و بی فرهنگی های ریشه دار در فضایی که توصیف کردید متاثر شدم
    ولی
    اگر اینطور نبود
    جشن ها مثل همان نیمه شعبان های بچگی هامان بود و
    حالا ترافیک هم درست میکرد و برای شما وما معطلی، واقعا اینقدر ناراحت میشدید؟و دوستش نمیداشتید؟
    پاسخ:
    سلام بر منور الفکر.
    امیدوارم که از نور فکر شما عالم تابان شود:)
    خب بله. نفس خیلی از کارها درست است اما به وضعیت بدی کشیده شده. مثل همین جشن. من هم نگفتم همه ی جشن های نیمه ی شعبان این طوری هستند. گفتم خیلی هایشان این طوری شده اند.
    ----
    من با جشن نیمه ی شعبانی که راه مردم را بند بیاورد، باعث کثیف شدن خیابان شود، وقت مردم را تلف کند و از این قبیل مسائل مخالفم و معتقدم ضرر آن بسیار بیش تر از نفعش هست. اگر می خواهیم شربت بدهیم، یک کیوسک درست کنیم گوشه ی کوچه و خیابان به طوری که راه را بند نیاورد. شربت را هم فقط در کیوسک بدهیم. نه این که بیاییم وسط خیابان تا باعث ایجاد ترافیک شویم. کسی اگر خیلی دلش خواست شربت بخورد می تواند ماشینش را پارک کند و بیاید شربت بگیرد و میل کند.
    بند آوردن راه و روی اعصاب ملت راه رفتن ضررش زیادتر است. شما فکر کنید کسی آن وسط همسرش درد زایمانش گرفته و در ترافیک شربت نیمه ی شعبان گیر کرده است! یا یک نفر قرار دارد. یا یک نفر سرش درد می کند. و خیلی «یا» های دیگر.
    نفس این کار ها خوب است. اما نفس ملاک نیست. باید خوب اجرا شود و حق الناسی ولو از سوی یک نفر به گردنمان نیفتند.
    البته یک چیزی را صادقانه بگویم. امروز ظهر زیر آفتاب سوزان شهرمان، وسط خیابان شربت می دادند که ایستادم و گرفتم و خوردم و حالم بسی جا آمد! اما خب، آن خیابان خلوت بود. من هم فتوای حرام بودن شربت دادن وسط خیابان را صادر نکردم! مشخص است که منظور خیابان ها و معابر ترافیک خیز(!) و شلوغ است.
    ممنون
    :)
    مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً
    پاسخ:
    متوجه منظور خدا شدم اما متوجه منظور شما نه!

    سلام
    1- نبینم افسرده باشی!
    در جواب یکی از کامنت‌ها نوشته بودی که دچار افسردگی مزمن و رخوت دردناک و از این‌جور چیزها شدی، نگران شدم.
    اگه سوسول‌بازی در نمی‌آوردی و دو تا نشونی‌ای آدرسی چیزی از خودت می‌دادی یا پامی‌شدی بیای یه گپی با هم بزنیم، ما و رفقا، افسردگی رو حالیش می‌کردیم که اساساً یک زرافه قابلیت افسردگی ندارد! البته این جور احساسات تقریباً خیلی غیرطبیعی نیست. ملتفتی که؟ خود من هم گاهی دچار میشم، یا هرکس دیگه‌ای در سن و سال ما؛ ولی اگه طول بکشه واقعاً بده. میتونه به شادی دشمن بینجامد، میتونه راه مناسبی برای شیطان باشه. میتونه خیلی بد باشه. خلاصه مواظب خودت و این‌ها باش.
    2- این پستت خب کمی طولانیه، خداکنه بعداً بیام کامل بخونم. به نظر چیز جالب و خوبی میاد!
    3- خداییش ما همدیگه را نمی‌شناسیم؟! نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم یه جایی دیدمت! عی بابا...
    پاسخ:
    سلام
    راستش من کارم از این حرف ها گذشته سید.
    ارادت
    ما را در حرص خوردنتان شریک کردید ممنون
    پاسخ:
    خواهش مى کنم, قابل نداشت!
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • نه منظورم این نبود!
    عموماً وقت کنکور و امتحان که میشه آدم حسابی حالش گرفته میشه! نه اینکه علاقه ای به درس و مشق و ... نداشته باشه 
    این که گفتم نوشتید ... چون ب نوشتن علاقه دارید و این مدت فرصت نوشتن نداشتید ...

    درد هایی که در این قضایا به جگر آدم خجر میشوند جای صحبت نمیگذارند ...
    حرف هایمان مثل ادا شده ... ادای انتظار 
    پاسخ:
    سلام
    بین علایق و اعمال ما خیلى وقت ها خیلى فاصله ست. 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux