زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

اربعین تمام شد و ما جا ماندیم. حقیقتی تلخ که باید آن را بپذیریم و قبولش کنیم.
جا برای غصه خوردن نیست. وقتی نمانده. تا چشم به هم بزنیم باز سیاهپوش‌ها شروع می‌شود. باز روضه خوانی پدربزرگ شروع می‌شود. باز صدای یا حسین بلند می‌شود و باز مداحی‌های دلنشین حاج محمود‌ آغاز.
وقتی برای غصه خوردن نیست. باید از الان شروع کرد. از الان برنامه ریخت. من میخواهم اربعین سال بعد حتما کربلا باشم. بانو می‌گوید خواستن توانستن است. راست می‌گوید.

زمان کم است و وقتی نمانده. باید از همین الان بار سفر را بست.

نقل است که در قیامت گروهی هستند که وزن اعمالشان سبک است. اعمال زیادی انجام داده اما وزنی ندارد. مثل پنبه. پر از حجم و پر از خالی.
پرسیدند این گروه چه کسانی هستند؟
جواب دادند کسانی که ظاهرشان با باطنشان باهم نخواند. باهم یکی نباشد.
شاید هیچوقت این‌قدر مشتاق رسیدن جمعه نبوده‌ام. این روزها فشار کاری بالایی را تجربه کرده‌ام و دلم یک روز تعطیل می‌خواهد. یک روز تعطیل در کنار بانو.
البته فردا روز هیجان‌انگیزی است. روزِ قبل از شروعِ روضه‌خوانیِ سالانه‌ی پدربزرگِ مرحوم. باید به خانه پدربزرگ بروم. و بعد آستین‌ها را بالا بزنیم، کتیبه‌ها را نصب کنیم، سیاه‌پوش کنیم، فرش‌ها را از زیرزمین بالا بیاوریم و همه - همه‌ی ما پسرعموها، عموها و افرادی که مشغولند - گاهی نیم نگاهی به عکس پدربزرگ بیندازیم که هنوز دارد با طراوت نگاهمان می‌کند.
فردا روز هیجان انگیزی است. اول صبح باید به خانه پدربزرگ بروم.
اصلا در باب اینکه انسان باید چقدر به کسانی که درخواست پول دارند و اصطلاحا «گدا» هستند کمک کند،‌ هنوز خودم هم به نتیجه‌ای نرسیده‌ام. یا اینکه چگونه باید رفتار کرد که گداپروری نشود. درست است که می‌گویند نباید سائل را رد کرد، اما چه دلیلی دارد که وقتی می‌بینی جوان سرحال و قبراقی آمده و گدایی می‌کند، آیا باید بازهم ۵۰۰ تومان مثلا بیندازی جلویش؟ که برود از ۱۰۰ نفر دیگر هم ۵۰۰ تومان بگیرد و «گدا» بار بیاید؟ این با کجای عقل جور در می‌آید؟
یا چرا وقتی می‌دانی که این چهارتا زنی که سر چهارراه ایستاده‌اند و هرکدامشان یک بچه هم بغل زده‌ و به خاطر «شیر بچه» گدایی می‌کنند، آخر شب یک الدنگی می‌آید و تمام پولهایشان را جمع می‌کند و اندازه بخور و نمیر به آن‌ها می‌دهد، باز هم باید سائل را رد نکنی؟! این تیپ دلسوزی‌ها به نظرم بیشتر از دینداری، نوعی جهالت است.

غرض از این مقدمه اتفاق بامزه‌ی امروز صبح بود! برقکار آمده بود کتابفروشی و بالای نردبان مشغول کارهای فنی بود. دختری که لباس‌های محلی پوشیده و تقریبا ۲۳-۲۴ ساله به نظر می‌رسید، وارد مغازه شد و با همان لحنِ آشنای ملتمسانه درخواست کمک می‌کرد. نگاهش که کردم فهمیدم مثل همان‌هایی است که اخیرا در این خیابان زیاد شده‌اند و هرروز دانه دانه مغازه‌ها را گز می‌کنند. محلش ندادم و مشغول مرتب کردن کتابها شدم. دختر جلوتر آمد و باز حرفش را تکرار کرد. گفتم برو خانم چیزی نداریم. گفت: خدا خوشگلیت رو برات نگه داره! خنده‌م گرفته بود ولی محلش ندادم. دختر که دید آبی از من گرم نمیشه، به ظرف برقکار رفت و از او درخواست کمک کرد. برقکار هم یک کلمه گفت: برو! دختر هم نه گذاشت و نه برداشت گفت: ایشالا از نردبون بخوری زمین ضربه مغزی شی! و رفت.
من ماندم و برقکار و چشم‌هامان که داشتیم به هم نگاه می‌کردیم و لب‌های برقکار که داشت ریز ریز تکان می‌خورد و بعید می‌دانم کلمات قشنگی از آن خارج می‌شد!

انگار همه چیز برایمان عادی شده. شنیدن خبر سکته جوان زیر بیست سال عادی شده. شنیدن خبر فوت دوست همسرم که تازه یک ماه بود عقد کرده بود، عادی شده. شنیدن خبر اینکه نگهبان مرکز تفریحی یکی از نزدیکان در عرض چند روز خودش و سه پسرش در بیمارستان بستری شدند و پسرِ پسرعمویش هم که از تصادف چهار روز پیش جان سالم به در برده بود، امروز در تصادف دیگری مرد عادی شده.

دیگر چطور باید بفهمم که این دنیا جای دل بستن و غصه خوردن و این عادات مسخره نیست؟

هرروز که میگذرد یک روز به مرگمان - که نمیدانیم دقیقا چه روزی‌ست - نزدیکتر می‌شویم. مگر فکر کردن به همین یک مساله نباید خیلی چیزها را درست کند؟ پس چرا اتفاقی نمی‌افتد؟

پشت میز در کتابفروشی پدر نشسته‌ام. دور تا دور مانیتور کتابهایی چیده‌ شده‌اند که باید فاکتور شوند و مرتبشان کنم. گاهی اوقات مشتری‌ای را باید راه بیندازم. گاهی هم صدای بوق لعنتی موتور سوارها روی مخ است.
همچراغمان گاهی اوقات رد می‌شود و سلامی می‌کند.
می‌خواستم بنشینم مثل گذشته‌ها دل بدهم به قلم و مطلبی بنویسم که خودم از خواندنش ذوق کنم. اما نمی‌رسم. کارهای کتابفروشی تلنبار شده. هرچقدر کار می‌کنم باز هم عقبم.

وضعیت خوبی نیست. شاید من کمال گرا هستم. شاید هم امروز حالم خوب نیست و بهتر است زبان در دهان گیرم و چیزی نگویم.

هرچقدر فکر می‌کنم می‌بینم اینستا آن چیزی که می‌خواهم را به من نمی‌دهد. حداقل من یکی که با یک عکس گذاشتن و یک کپشن چند خطی، آن حسی که باید را تجربه نمی‌کنم. هیچ‌وقت.
این حس را نوشتن به من می‌دهد. همیشه وقتی دلم گرفته، نوشتن مانند مرهمی آرامم می‌کند. مخصوصا اگر شب باشد. اگر سکوت باشد و سکون.

اینستا فضایی شده اغلب پر از خودنمایی و شهوت. شهوت دیده شدن و نمایش دادن. واقعا آنهایی که یک بخش از خانه را تزیین و مرتب می‌کنند و از آن عکس می‌گیرند را نمی‌فهمم. در چه دنیایی سیر می‌کنند؟

ظاهر امر اینطور به نظر می‌رسد که انسان هرچقدر نسبت به دنیا بی‌تفاوت باشد و بیخیال، دنیا خودش بیشتر به او رو می‌آورد. انگار هرچقدر ناز بکشی و اعتنا نکنی، وضع دنیوی تو بهتر خواهد بود.
چیزی که کاملا بر خلاف آن «قانون جذب»یست که معروف است و کتابش هم زیاد فروش می‌رود.


این نظر من است و به گمانم درست باشد.

امروز دایی شدم.
تبریک به خواهرم و همسرش؛ تبریک به مادر و پدرم و تبریک به خانمم که «زن دایی» شد!
چقدر همه چیز سریع در حال گذر است. انگاری همین دیروز بود که آبجی تازه راه افتاده بود و بین من و برادرم امین میدوید و زمین می‌خورد.
حالا خودش صاحب یک دختر ریزه میزه شده. «هدی»؛ هدای دایی!
خیلی خوشحالم. امروز که میدیدمش حس خاصی داشتم. حس تازه شدن، حس روییدن و طراوت یک زندگی جدید.
برای هدی خیلی دعا میکنم. امید که عاقبت به خیر شوی عزیز دایی!
می‌نشینم کنار جوی عمر و به آن نگاه می‌کنم؛ لامصب عجیب می‌گذرد...
اینقدر سریع می‌گذرد که انسان متوجه نمی‌شود. مثل کره زمین. دارد با سرعت نمی‌دانم چقدر دور خودش می‌گردد و تو فکر می‌کنی ثابت و استوااار یکجا ایستاده‌ای؛ همچون کوه. اما با دقت بیشتری که نگاه می‌کنی میبینی نخیر آقا! داستان چیز دیگری است.
دنیا گاهی تلنگری می‌زند و یادت می‌آورد که آهای جناب زرافه! به موهایت با دقت بیشتری نگاه کن تا آن چند شاخه سفید شده را هم ببینی؛ یا حتی به همین اعلامیه‌ای که می‌گوید یکی از مشتری‌های کتابفروشی دو سه روز است که جان به جان‌آفرین تسلیم کرده؛ آن وقت شاید کمی حساب کار دستت آمد.
Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux