زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گناه» ثبت شده است

امروز «عیدِ اول» پدربزرگ بود. اولین عیدی که یک نفر دیگر در این دنیا نباشد را در شهر ما می گویند عیدِ اول. رسم هم هست که از اول صبح دانه دانه فامیل و در و همسایه می آیند به دیدنی بازمانده گان در خانه ی مرحوم. اگر هم که مرحوم کسی باشد مثل پدربزرگ حقیر که دیگر جای خود دارد و تمام نوه ها باید از اول صبح خبردار آماده باشیم.

دوست داشتم روز دفن پدربزرگ بنویسم و از لحظه ای بگویم که پدربزرگ را گذاشتند سه متر زیر زمین و کفن را باز کردند و سنگ لحد را گذاشتند و خاک را ریختند. که من و مسعود نشسته بودیم روی خاک ها (نشسته بودم؟ یا آن جا هم حواسم بود شلوارم خاکی نشود؟ یادم نیست.) و داشتیم همین طور نگاه می کردیم به پدربزرگ که زیر تلی از خاک پنهان می شود. نگاه می کردیم و اشک می ریختیم.

دوست داشتم از روضه خوانی سالانه ی پدربزرگ بنویسم که امسال روز اولش هم زمان شد با هفتمشان. از این بنویسم که اعلامیه ها را دانه دانه بردم دم در مساجد مختلف زدم و گاهی آن وسط یکی می گفت حاج رضا فوت شد؟ ای بابا، خدا رحمتش کند، مرد خوبی بود. دوست داشتم حتا بیایم و عکس اعلامیه را بزنم این جا. چندتا عکس هم از روضه خوانی گرفته بودم که دوست داشتم آن ها را هم بگذارم. کمی از آن حال و هوا بنویسم. به هرحال خاطره می شود دیگر.

چهلم پدربزرگ هم گذشت و ننوشتم. الان که حساب کردم دیدم تا قبل از این که عصر امروز برویم سر خاک پدربزرگ - که حالا یک سنگ سیاه هم فاصله ی ما را بیشتر کرده - دو هفته ای می شد نیامده بودم سر خاک. دو هفته! واقعن از خودم بدم می آید بعضی وقت ها. دو هفته برای نوه ی یک پدربزرگ خیلی زشت است که نرود سر خاکش تا فاتحه ای بخواند و احیانن کمی دلش بگیرد. فکر که کردم دیدم خیلی بد شده بودم در این دو هفته. خیلی. وقتی من خودم نمی توانم خودم را تحمل کنم، چطور یک نفر دیگر من را تحمل کند؟ مگر نمی گویند مرده ها آگاهند؟ خب وقتی یک مرده نخواهد من بروم پیشش و اندک آبرویی هم داشته باشد، دعایش می گیرد دیگر. نمی گیرد؟ بعد همین می شود که مقدرات دست به دست هم می دهند که حادثه ای مشمئز کننده رقم بخورد و من دو هفته نروم سر خاک پدربزرگ. نه مثل عمو سعیدِ با معرفت که در این نزدیک به دو ماه هرروز رفته به گمانم. همین امروز هم که رفتم کمی ریز شدم و دیدم چند روزی است از آن دو هفته ی قبل کمی بهترم. اندکی. و باز توانستم بروم پیش پدربزرگ و حمد و سوره ای بخوانم و شش انا انزلنا و یک آیت الکرسی. تمام کارهای دنیا حساب کتاب دارد. حتا رفتن به سر قبر یکی.

دلم گرفته. بخشی از روزگارم به غفلت می گذرد و بقیه اش هم به مسکّن. دوست داشتم پدربزرگ بود و خندان و سرحال. با جدّیت منتظر ازدواجم بود و نصیحتم می کرد درس بخوانم. با جدّیت. اما نیست. خدایش بیامرزد که زود رفت و ندید و نیست خیلی چیزهایی که می خواستم ببیند و خیلی جاهایی که می خواستم باشد.

دلم گرفته. در خزعبلات گفته بودم باید روزی هفت هشت ساعت بخوانم. از آن موقع تا الان متوسط مطالعه ام در روز به گمانم بیست دقیقه ای می شود. هه! چقدر از حرف تا عمل فاصله است. سرگردانم. وقت ها به بطالت می گذرند و عمرم به تباهی. آیت الله قرهی می گفت هر شب بعد از این که مسواک زدید، دو دقیقه با آقاجان صحبت کنید. درد و دل کنید. از آقا بخواهید کمک تان کند.

آقاجان؟ می شنوید چه می گویم؟ اگر بگویم غلط کردم راضی می شوید؟ بگویم شکر خوردم چه؟ درست است که من پشیزی نمی ارزم. درست است که من لیاقت ندارم. این ها را می دانم. اما شما که لیاقت بخشیدن دارید. شما که لیاقت دستگیری دارید. شما که خوبید. شما که آقایید. ندارید؟ نیستید؟

به جان مادرتان قسم بخورم چه؟


حضرت آقا چند روز پیش در مراسم اعطای سردوشی به دانشجویان دانشگاههای افسری ارتش، بیاناتی فرمودند. یک قسمت از این بیانات را بخوانید:

«...آنچه براى نظام جمهورى اسلامى حائز اهمّیّت است، استحکام ساخت درونىِ نظام جمهورى اسلامى است، استحکام درونى ملّت ایران است؛ همان چیزى که از روز اوّل تا امروز توانسته است این کشور را حفظ کند؛ اتّحاد ملّى، توجّه به آرمانهاى والاى نظام جمهورى اسلامى، توجّه به عزت ملی. ملّت ایران ملّت عزیزى است؛ انقلاب عزّت ملّت را به آنها برگرداند. گذشت آن زمانى که در خاک ایران یک گروهبان آمریکایى جرئت میکرد بزند توى گوش یک سرهنگ ایرانى؛ آن روزى که مسئولین کشور عزیز ما مجبور بودند که ملاحظهى دشمنان زیادهخواه و افزونخواه را بکنند، گذشت. جمهورى اسلامى، ملّت ایران را عزیز کرد، این عزّت باقى است، روز به روز هم این عزّت افزایش پیدا کرده است، بعد از این هم، هم وظیفهى آحاد مسئولین، و هم وظیفهى عموم ملّت ایران است که این عزّت را پاس دارند، از آن دفاع کنند. یک ملّت، با هویت اصلى خود، با عزّت خود سرافراز میماند و میتواند به پیشرفت برسد...»

خب این حرفها بسیار مهم و با معنی بود. یکی اینکه آقا می گویند گذشت آن زمانیکه ما مجبور بودیم ملاحظه این زیاده خواهان به عبارتی پررو را بکنیم. الان موضع ما قدرت است. پس می شود نتیجه گرفت این تحلیلی که دوستان چند وقت پیش از نرمش قهرمانانه می کردند و آن را به نوعی صلح تشبیه می کردند، بسیار تعبیر بیخودی است. البته همان موقع هم اگر کمی بیشتر دقت می کردند و پس و پیش حرفهای ایشان را هم می خواندند، متوجه اصل داستان می شدند.

این استحکام ساخت درونی نظام هم آقا خیلی رویش تاکید می کنند که راستش در مورد آن مطالعه ای نداشته ام. ان شاءالله در مورد آن می خوانم و اینجا برداشتم را می نویسم.

اما بهانه اصلی این مطلب آن سه خط آخر این پاراگراف بود. آنجا که آقا می گویند که وظیفه آحاد ملت (که من و شما هم داخلش هستیم!) این است که از این عزت پاسداری و دفاع کنیم. پس همه ما به قولی می توانیم جزو سپاه پاسدارانِ دفاع از عزت ملی باشیم!

خوشحال می شوم هرکدامتان بنویسید که به نظر شما چه کارهایی باید بکنیم تا وظیفه خودمان را انجام دهیم و از این عزت دفاع کنیم. خیلی هم تخیلی نباشد! سعی کنیم عینی و ملموس بنویسیم. من همین الان چند چیز که به نظرم می رسد را خواهم نوشت:

1. خب فکر کنم همه ما دانشجو هستیم. البته من فعلا فارغ التحصیل و پشت کنکوری ام! یکی از چیزهایی که من در طول این چهارسال می دیدم و واقعا الان که فکر می کنم بسیار ناراحت می شوم، وقت تلف کردن جماعت دانشجو ـ که خودم هم یکی از آنها بودم ـ هست. یعنی عجیب وقتها تلف می شود. حتی در داخل کلاس ها با گوش نکردن به حرف استاد و در عوض بازی کردن با این بازی های متنوع آندروید! خب آیا این کار ـ یعنی بی توجهی به مظهر علم که همان کلاس درس و استاد هست ـ نوعی بی عزت کردن خودمان نیست؟ علم مسلما عزت می آورد، و بی توجهی به آن و سبک انگاشتنش بی عزتی. بله این را می دانم که بسیاری از دروس و کلاس ها بی فایده هستند. اما هرکسی مسئولیتی دارد. وظیفه اصلی دانشجو هم درس خواندن و توجه به آن است.

2. پژوهش هایی هم انجام دهیم در طول تحصیلمان. البته پژوهش به درد بخور و حسابی. نه از آن نوع کارهایی که مثلا رابطه بین توانمندسازی کارکنان سازمان با کیفیت قهوه شان را می سنجد! کاری انجام بدهیم که به درد کشورمان بخورد. نگوییم به پژوهش ها اهمیت نمی دهند و کسی تحویلشان نمی گیرد و از این حرفها. می دانم مشکلات زیادی است. اما این کم محلی های مسئولان وظیفه را از روی دوش ما بر نمی دارد. کار را که برای خدا انجام دهیم، خدا خودش هم به آن کار برکت می دهد. پیشنهادم هم پژوهش های فرهنگی در سطح دانشگاه هاست که خیلی کم انجام شده. چه چیزی بالاتر از عزت فرهنگی؟

3. وقت خودمان را هم تلف نکنیم. وقت تلف کردن عزت انسان را از او می گیرد. مسلما وقتی خودمان پیش خودمان عزت نداشته باشیم، نمی توانیم به جامعه عزت ببخشیم. بعضی مواقع هست که انسان حوصله درس ندارد. خب ورزش هست. فیلم خوب. کتاب خوب. من عمیقا معتقدم که هیچ چیزی بهتر از کتاب برای جلوگیری از تلف شدن وقت نیست. حتی رمان هم بهتر از سر خاراندن و به در و دیوار نگاه کردن است. 

4. گناه نکنیم. این باعث عزت نفس می شود و آدمی که عزت نفس داشته باشد، به بقیه و جامعه هم عزت می بخشد. البته انتظار نداشته باشیم که با یک روز گناه نکردن، عزتمند شویم در حد بارسلونا! کم کم، آرام آرام و با دل صبر.

...

پیشنهاد بدهید. بنویسید که چه کنیم تا باعث دفاع از عزت ملی شویم و آن را افزایش دهیم.


مطلبی یکجا خواندم با این مضمون که از آیت الله بهجت پرسیدند برای اینکه بتوانیم رابطه مان با خدا را تقویت کنیم؛ نمازمان را با حضور قلب بخوانیم؛ معرفت بیشتری نسبت به خدا داشته باشیم و در یک کلام برای اینکه عاشق خدا شویم، باید چه کنیم؟

که ایشان هم در جواب گفتند که من میگویم بپرسید چه نکنیم؟ و جوابش گناه است. گناه نکنید تا به همه اینها برسید.

---

مخاطب این پست بیشتر خودم بودم.

Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux