زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

۱۵ مطلب با موضوع «دل نوشته» ثبت شده است

زنده‌ام. می‌توانم ببینم. می‌توانم بشنوم. می‌توانم گوش کنم. می‌توانم بو کنم. مغزم کار می‌کند و عقب‌افتاده نیستم. موهای زیبایی دارم و کچل نیستم. ظاهر زشتی ندارم و قیافه‌ام به زیبایی می‌زند. قدرت تکلم دارم و بدون لکنت می‌توانم حرف بزنم. شکاف کام ندارم. آن لوله‌ای که مخاط مغز را به حلق هدایت می‌کند در من وجود دارد وگرنه تا یک سال هم دوام نمی‌آوردم. موی دماغ - که خیلی‌ها فکر می‌کنند بی‌فایده است - دارم که حرارت و سرمای هوا را تقلیل می‌دهد و به نفس کشیدنم کمک می‌کند. ابرو و مژه‌هایم رشد دارند و علاوه بر حفظ زیبایی‌ام، گرد و غبار را از چشمم دور می‌کنند. فلج نیستم و می‌توانم دستان و پاهایم را تکان دهم. حتی کنترل تک‌تک انگشتانم در دست خودم است. حس لامسه‌ام کار می‌کند.

پوکی استخوان ندارم. ام اس ندارم. ایدز ندارم. کلیه‌هایم خوب کار می‌کنند. قلبم خوب می‌زند و دریچه‌هایش مشکل خاصی ندارند. عفونت ریه ندارم. کبدم چرب نیست. دیابت ندارم. هایپر تیروئیدی نیستم. هایپو تیروئیدی هم نیستم. گواتر ندارم. لگنم نشکسته است و نیاز به ویلچر ندارم. مشکل معده ندارم و همه‌جور غذایی می‌توانم بخورم. اتساع روده ندارم. سرطان ندارم.

مسلمانم. شیعه‌ام. نماز می‌خوانم. روزه‌ می‌گیرم. ائمه اطهار علیهم‌السلام را دوست دارم. دوست دارم آدم با اخلاقی باشم. فضائل اخلاقی را دوست دارم. از رذائل اخلاقی متنفرم. علمای اخلاق را دوست دارم. دروس اخلاقی را پی‌گیری می‌کنم. مهربانم. سنگدل نیستم. حسود نیستم. دختربازی نمی‌کنم و از دختربازها متنفرم. معتاد نیستم. سیگاری نیستم. لب به قلیان نزده و نمی‌زنم. از ابتذال خوشم نمی‌آید. سعی می‌کنم به جوک‌های بد نخندم. اگر کار بدی بکنم ناراحت می‌شوم. دغدغه‌ی نیازمندان در ذهنم هست. دوست دارم اگر پول‌دار شدم به آن‌ها کمک کنم و روضه امام حسین علیه‌السلام بخوانم.

پدر خوبی دارم. خدا یک مادر عالی به من داده است. برادر و خواهرم فوق العاده‌اند. به امین خیلی نزدیکم و با او رابطه خیلی خوبی دارم. مینا را واقعا دوست دارم و از بودن در کنارش لذت می‌برم. زن‌داداش و شوهرخواهرم از بهترین‌ها هستند. مطهره‌خانم را عین خواهر خودم دوست می‌دارم. مجتبی عین برادرم هست و مصاحبتش برایم شیرین است. برادرم خوشبخت است. خواهرم خوشبخت است. پدربزرگ پدری‌ام - خدابیامرز - از خوبان روزگار بود. پدربزرگ مادری‌ام از خوبان روزگار است. مادربزرگ‌هایم واقعا خوب هستند. دایی‌ها و عموهای خوبی دارم. رابطه خیلی خوبی بین خانواده و فامیل‌مان حاکم است. رابطه‌ام با بچه‌ها خوب است. آن‌ها را دوست دارم و آن‌ها هم دوستم دارند.

تحصیل‌کرده‌ام. اهل مطالعه‌ام. اهل نوشتن‌ام. نسبت به اتفاقات اطرافم بی‌تفاوت نیستم. دوستان خوبی دارم. هم‌اتاقی‌ام پسر خوبی است و بودن با او برایم مفید است. دوست دارم پیش‌رفت کنم و انسان بهتری شوم. در ۲۴ سالگی می‌خواهم ازدواج کنم و دل پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را شاد کنم. نمی‌خواهم بگذارم سنم بگذرد تا خانه و ماشین و کار پر درآمد داشته باشم و بعد - در اوج خسته‌گی و دل‌مردگی - ازدواج کنم. اولین و مهم‌ترین معیارم ایمان و تقوای طرف مقابل است.

...

خدا را دارم؛ بالاتر از همه این‌ها. از حرف زدن با او احساس آرامش می‌کنم. از نماز خواندن با توجه - توجهی هرچند اندک - لذت می‌برم. گناه که می‌کنم پشیمان می‌شوم و توبه می‌کنم. حرف‌ها و خواسته‌هایش برایم مهم است. دوست دارم به او نزدیک شوم. دوست دارم به او توکل کنم. دوست دارم به او اعتماد کنم، خودم را به او بسپارم و از او بخواهم.


بهتر نیست به جای غصه خوردن به خاطر نداشته‌هایمان - که آن‌ها هم نعمت هستند - داشته‌هایمان را در نظر بگیریم و قدر بدانیم؟ بهتر نیست آن افسرده‌گی ناشی از مرور نداشته‌ها و مقایسه خود با دیگران را با این شادابی حاصل از مرور داشته‌ها و نعمت‌ها جایگزین کنیم؟ واقعا چرا آدمی‌زاد این همه نعمت‌هایی که خدا به او ارزانی کرده را نمی‌بیند و فقط نداشته‌های خود و داشته‌های دیگران در نزد او برجسته‌اند؟

بهتر است هرروز نعمت‌های بی‌شماری که به ما ارزانی شده را در ذهن و کاغذ مرور کنیم. البته آن‌هایی که می‌فهمیم؛ وگرنه هرچه هم تلاش کنیم، از درک گسترده‌گی آن عاجزیم. با انجام این کار، ناراحتی‌های بیخودی به سراغمان نخواهند آمد و آرامش و لذت بیش‌تری را تجربه می‌کنیم.



وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ اللَّهَ لَغَفُورٌ رَحیمٌ

سوره نحل - آیه ۱۸

آدم برای نوشتن باید روی مطلبش فکر کند یا مثل بعضی از این شاعرها که تا دست به قلم می‌شوند، شعر خودش می‌آید، همان‌طور مدادش را دست بگیرد و بگذارد تا واژه‌ها خودشان به روی کاغذ بنشینند؟ کدام بهتر است؟ مسلما هردو خوبند و هریک برای زمانی مناسب است. اما من مورد دوم را بیش‌تر دوست دارم. دوست دارم خودکار و کاغذی بردارم و شروع کنم به نوشتن. آن‌قدر خط بزنم و از نو بنویسم تا قالب و موضوع اصلی، خودشان را به من نشان دهند. این‌طوری بیش‌تر «دلی» است؛ شبیه به یک شعری که ناگهان تا حلقوم شاعر بالا می‌آید و بعد تبدیل می‌شود به یک کار ماندگار. اصلا مگر شعر خوبی هم داریم که شاعر روی آن «فکر» کرده باشد؟!

دستی دستی رمضان هم دارد تمام می شود. یاد آن روزهایی که تازه ماه رجب شروع شده بود به خیر. استاد اخلاقمان۱ حرف جالبی می زد. می گفت شما فرض کنید به یک مراسم عروسی خیلی خوبی دعوت شده اید. خیلی مهمان های دیگر هم هستند و خلاصه مراسم خوبی است. بعد فرض کنید یک نفر آمده آن گوشه مراسم یک تشتی آورده و دارد لباس عروسی اش را می شورد! خب نمی شود دیگر. زشت است، بد است. باید لباسش را قبل از مراسم شسته و اتو زده و آماده کرده باشد. الان چه فایده ای دارد؟ صحبت استاد در مورد این بود که ماه رمضان مصداق آن جشن عروسی است و باید در رجب و شعبان آن لباسها را از آلودگی ها تمیز کرد و آماده جشن شد.

الان که نگاه می کنم می بینم نزدیک به سه ماه است که از آن حرفها گذشته و نه تنها از فرصت رجب و شعبان استفاده نکردم، بلکه با لباس کثیف گوشه مجلس نشسته ام و لااقل نمی روم آن را بشورم...


خدایا ما بنده های ضعیف تو هستیم. ما بنده هایی هستیم که قدر تو را نمی دانیم و فرصت ها را از دست می دهیم. به حق بزرگی ات، به حق رحمتت، به حق خوبان درگاهت و به حق آقایمان، اگر در این ماه رمضانت تا بحال ما را نبخشیده ای، ببخش. نگذار ما آلوده و چرک از این ماه خارج شویم. دستمان را بگیر و خودت هوایمان را داشته باش. آمین

۱. چند باری توفیق یافته ام تا در درس اخلاق حجت الاسلام حاج آقا حاجی علی اکبری شرکت کنم. درس هایی جذاب و مفید با موضوع شرح صحیفه سحادیه که هر هفته دوشنبه ها در موسسه سرچشمه در میدان بهارستان برگزار می شود. دوستان تهرانی سعی کنند بعد از ماه رمضان که جلسه ها از سر گرفته می شود از آن استفاده کنند که بسی مفید است.
سایت حاج آقا: +
سایت موسسه سرچشمه: +

امتحاناتم که تمام شود، خیلی دوست دارم یک برنامه ی منظم مطالعه برای خودم بچینم. برنامه ای که هم معرفت و علم اندوزی در آن باشد و هم تفریح. بخشی از جلد اول «ز ملک تا ملکوت» آیت الله حق شناس که در واقع درس اخلاق ایشان هست را خوانده ام. کلا سه جلد هست. دوست دارم بعد از امتحانات اگر عمری بود، بنشینم و منظم آن را بخوانم.بعد از آن هم دوست دارم بروم سر وقت «سلوک عاشورایی» که ده جلد هست و درس اخلاق حاج آقا مجتبی در ماههای محرم زنده گی پر برکتشان هست. هروقت به خاطره ای از حاج آقا مجتبی بر می خورم یا عکسی از ایشان می بینم، روحم پرواز می کند و می رود در وادی حسرت. هر وقت هم به «سلوک عاشورایی» فکر می کنم، خودم را ملامت می کنم که وقتی حاج آقا زنده بود،‌ قدرش را ندانستی، حالا که درس های اخلاقش به این قشنگی و منظمی در بازار هست،‌ باز هم قدر نمی دانی. البته برای تفریح خودم هم برنامه هایی دارم. مثلا سه جلد «از ملک تا ملکوت» که تمام شود،‌ می روم و «بلندی های بادگیر» امیلی برونته را خواهم خرید. یا شاید «صد سال تنهایی» مارکز، یا حتی «شازده کوچولو» که به نظرم باید جالب باشد. می شود مثلا وقتی آنها را خریده ام، در راه برگشت، بروم کافه کراسه یا حتی همین دانشگاه خودمان،‌ یک هات چاکلت بخورم تا بزمم کامل شود. به افتخار تلاش ها و مجاهدت های مقدسم. به نظرم برنامه ی خوبی باشد.

نگاه که می کنم، می بینم خدا واقعا در حق من خیلی خوبی کرده. خیلی. آن قدر که از تصور خارج است. بعد می ترسم. می ترسم که مبادا جزو آنهایی باشم که خدا آن قدر برایشان می سازد تا یک چیزهایی را فراموش کنند و آن قدر در خوشی ها غرق شوند تا یک جایی اساسی حالشان را بگیرد. نکند جزو آنها باشم؟

از این می ترسم. چون هرچه فکر می کنم، لیاقت این همه خوبی را ندارم.

  • ایمان

بعضی وقت ها هم می شود که یک دختر خوشگل مامانی را در خیابان می بینم. یا مثلا همین امشب که در روضه خوانیِ خانه ی یکی از اقوام، «تسنیم» دختر حامد را دیدم. این جور وقت ها - مخصوصا اگر آن دختر کمی خوشگل و تو دل برو باشد - یک لبخند شیرین می زنم و در رویاهای خودم غرق می شوم. دخترک خوشگلی را می بینم که چشم هایش به خودم رفته، موهای بلندش را مامانش (همسر مکرمه ی بنده!) با سلیقه ی تحسین برانگیزش بسته و خلاصه دل من را می برد. بعد با آن چشم های درشتش همان طوری که دستم را گرفته و در خیابان با هم می رویم، سرش را می آورد بالا و با لحن قشنگش می گوید: بابا برام شوشولات می خری؟ و من هم «چشم بابایی» ای می گویم و برایش سه شکلات می گیرم. بهش می گویم یکی برای خودت، این یکی را هم بده به مامانی و آن یکی هم برای عروسکت. بعد که با خوشحالی شکلات ها را از دستم می گیرد و بهشان نگاه می کند، ته دلم غنج می رود و همان طور که بهش نگاه می کنم، زیر لب می گویم: قربونت برم جینگیل بابایی!

خب درست است که آدم باید سعی کند همیشه در «حال» زندگی کند. اما به این رویاهای شیرین نمی توانم نه بگویم. آدم خوب است بعضی وقت ها طعم بعضی چیزها را قبل از این که واقعا بچشد، به صورت مجازی تجربه کند. البته همه ی چیزها نه. بعضی چیزها! ممکن است هیچ موقع فرصت نشود به صورت حقیقی بعضی چیزها را تجربه کنیم. مثلا حیف است آدم طعم شیرین دختر داشتن را نچشد. یک دخترِ جینگیل مینگیلِ تو دل برو با چشم های درشت و خوشگل که بعضی وقت ها خودش را مثل گربه برایت لوس می کند و در عین این که اعصابت از دست نق زدن هایش کمی به رعشه افتاده، دوست داری بگیری اش و با عصبانیت لپش را بخوری! این ها حس های شیرینی است که آدم ممکن است اساسا تجربه اش نکند. مثل آن بنده خدا که بیچاره چهار بار تلاشش را کرد و هر چهار بار هم پسر شد! 

یک بار وقتی نان ها را بیرون از نانوایی پهن کرده بودم تا هوا بخورند و خمیر نشوند، دخترکی را دیدم که سرش را از ماشین بیرون آورده بود و موهای بلندش وسط هوا و زمین تاب می خورد. واقعا هوس کردم یکی اش را داشته باشم. این اتفاق درست قبل از این بود که نامه ی چمران به نریمان را بخوانم. درست ترش این است که همان نان ها را برای ناهار خوردیم و بعد از ناهار، آن نامه ی خطاب به شخصی به اسم نریمان را خواندم. «نریمان عزیزم، سلام گرم و درد آلود مرا بپذیر. از لطف تو خیلی متشکرم. نوار و عکس ها رسید. مرا به عوالمی فرو برد...»؛ «... گویی به جویندگان حق و حقیقت مقدر شده است که لذتشان در اشک و تکاملشان در تحمل شکنجه ها باشد. من در روزگار حیات خود خود جز حق نگفته ام، جز رضای خدا و طریقه ی حقیقت راهی نرفته ام، دلی را نیازرده ام، به کسی ظلم نکرده ام (جز به خودم و نزدیک ترین کسانم. آن هم در راه حق)...»؛ «... من همیشه خود را برای مرگ آماده کرده بودم. اما مرگ خودم، نه مرگ جمال... مرگ جمال برای من قابل هضم نیست و هنوز باور ندارم که جمال من مرده است...»؛ «... متاسفانه رنج من فقط جمال نیست... همان طور که در نوار خود ضبط کرده ای و حقیقت را با زبان بی زبانی بازگو کرده ای، من همه ی آن ها را از دست داده ام! جمال را، سال پیش از دست داده بودم و برای من فقط یک آرزو بود. یک تخیل، یک امید که شاید روزی تجلی کند و حیات پدر خویش را دنبال نماید و وارث موجودیت پدرش باشد... با این حساب من همه را از دست داده ام و مرگ جمال، دردی اضافی بر آن درد دائمی قبلی است که مرا رنج می داده و رنج می دهد...»؛ «... می دانم که باید با همه چیز وداع کنم، از همه ی زیبایی ها، لذت ها، دوست داشتن ها، چشم بپوشم. باید از زن و فرزند بگذرم، حتی دوستان را نیز باید فراموش کنم، آن گاه در آن تنهایی مطلق، خدا را احساس کنم...»؛ «... نامه را ختم می کنم و به تو و همه ی دوستان درود می فرستم. سلام گرم مرا به همه ی دوستان برسان. ارادتمند مصطفی چمران».1

بعد نامه تمام شد. نامه ای نوشته شده در 12 اکتبر 1973 به شخصی به نام نریمان که نمی دانم کیست. کتاب را بستم و در سکوت به عکس روی جلدش نگاه کردم. به نیمی از چهره ی چمران که از تاریکی بیرون آمده و به جایی نگاه می کند. (+) ناخودآگاه یاد آن صحنه های فیلم «چ» افتادم. صحنه هایی که از نظر من نقاط اوج فیلم بود و در آن، لحظات بودن چمران با خانواده اش در آمریکا را نشان می داد و کشاکش سخت او برای دل کندن از آن ها و راهی شدن به سوی هدف والای خودش. صحنه هایی که در اواخر فیلم شدت بیش تری گرفت و در نهایت تصمیم سخت چمران برای دل کندن از خانواده اش را نشان می داد. تصمیمی که به گفته ی خودش در این نامه هنوز هم رنجش می دهد. 



بعد همین طور که به عکس روی جلد نگاه می کردم با خودم می گفتم چمران وقتی چمران شد که توانست دل از آن چهار فرزند خودش بکند. دل از زندگی ای شیرین در قلب زیبایی های دنیایی بکند. دل از زندگی ای سرشار از لحظاتی که بعضی وقت ها با دیدن یک دختر بچه ی خوشگل به خیالت می آید بگذرد. دل از همسرش پروانه بکند. چمران وقتی چمران شد که توانست این تصمیم را بگیرد. تصمیمی سخت و رنجش زا. آن قدر سخت که نشان دادن فیلم ساخته گی اش، اشک از چشمان برادرش مهدی جاری می کند. آن وقت من، با دیدن یک بچه در خیابان وارد وادی اوهام می شوم و با دختر خیالی ام بازی می کنم. بعد می خندم. آن هم وقتی که اصلا هیچ چیز معلوم نیست و شاید اصلا هیچ وقت هیچ دختری در کار نباشد!

بعد که این فکرها تمام شد، کتاب را گذاشتم گوشه ای و تصمیم گرفتم کمی کم تر خیال پردازی کنم. کمی کم تر دل ببندم. آن هم به چیزهایی که نیست. بعد چند روز گذشت تا ناگهان امشب «تسنیم» را دیدم و دلم غنج رفت و لبخند زدم. بعد در میان آن لبخند یاد چمران افتادم. یاد گشادی سینه اش و تنگی سینه ی خودم. و بعد از سختی رنجی که کشید دلم به درد آمد. 



پ.ن: عکس مطلب، پوستر انگلیسی فیلم «چ» هست. پوستری که خود گویای خیلی چیزهاست. چمران، دست در درست بچه ها و نگاهی به دور دست ها.

اکران فیلم شروع شده. از دستش ندهید.

یک. خب همه ی شهدا عزیزند. همه ی شهدا والا مقامند. همه ی آن ها. همه شان آدم هایی بودند که انتخاب شدند برای خوب شدن و بعد ... شهید شدن. این کم درجه ای نیست و کم آدم را به حسرت نمی نشاند. حتی شاید آن کسی را که وقت سربازی اش بوده و به زور آورده اند تا بجنگد و احیانا وقتی از ترس پشت سنگر قایم شده بوده موشکی آمده و... . یا آن کس که داشته فرار می کرده و رفته روی مین. به هرحال این موارد هم بوده اند و نمی توان گفت همه با میل و رغبت آمده و شهید شده اند. اما باز هم یک فرقی میان آن کسی که حتی به زور آورده شده با کسی که در ویلای شمال شهرش داشته با یکی از دوست دخترهایش لاس می زده باید باشد دیگر؟ نباید باشد؟ آن ها حتما پیش خدا عزیزند. همه ی شهدا. حتی آن کسی که تا قبل از جبهه به جای آب مشروب می خورده و در جبهه ها ترک کرده و به جای مشروب، آب های گل آلود نوشیده. همه ی آن ها عند ربهم یرزقونند. در این شکی نیست. اما جای باحال قضیه این جاست که رزق داریم تا رزق. شهدا پیش خدا هم درجاتشان فرق می کند. بعضی ها بوده اند که خدا دستشان را گرفته و آن ها را آورده تا حجله ی شهادت. بعضی هم بوده اند که خودشان آمده اند. این ها خیلی باهم فرق دارد. یا مثلا بعضی هستند که گمنام می شوند. یک گمنام می گوییم و یک گمنام می شنویم. ما چه می فهمیم که یک نفر عشق بازی اش با خدا باشد، برای خدا هدیه بخرد، از خدا هدیه بگیرد، با خدا دور همی جمع شوند و دل بدهند و قلوه بستانند و آخر سر هم عشق بازی اش را تمام کند و سرش را هدیه ببرد برای خدایش؟ سر آخر هم فقط معشوقش او را بشناسد و بس. ما چه می فهمیم؟

دو. همان طور که شهدا پیش خدایشان درجات مختلف دارند، پیش بنده گان خدا هم همین طورند. به قول معروف هرکسی با یکی حال می کند. من تمام شهدا را دوست دارم. حسرت جایگاه تک تک شان را می خورم. همه شان صفای خاص خودشان را دارند. تمام این ها درست اما هیچ کس برای من چمران نمی شود. مصطفای عزیز. مصطفی جان من است؛ عشق من است. از وقتی که «مرگ از من فرار می کند»1 چمران را خواندم، فهمیدم واقعا می شود که مرگ هم از انسان فرار کند. مرگ به انسان بگوید شما فعلا این جا باش، دنیا به تو نیاز دارد! اما انسان خودش دنبال مرگ بدود. خودش مرگ را بگیرد و با خود ببرد. من وقتی چمران را شناختم (شناختم؟) فهمیدم که چه طور می شود یک پروانه آن قدر به دور شمع بچرخد، آن قدر خودش را به در و دیوار بزند تا آخر خودش را در شمع بسوزاند. در شعله ی آتش شمع. لاشه ی سوخته اش کناری بیفتد و روحش اشکی بشود به پای شمع. «...خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد...»2. من وقتی چمران را شناختم فهمیدم می شود که انسان تمام وجودش اشک شود و دیگر هیچ. همه چیز برای او خدا باشد و دیگر هیچ نباشد. همه چیز باشد و هیچ نباشد. وقتی چمران را شناختم فهمیدم می شود که انسان از محرم فقط مشکی پوشیدن و «سین سین» کردن را بلد نباشد. بلد باشد در حسین محو شود، بسوزد و ذوب شود مثل مصطفی. «...ای حسین، دردمندم، دلشکسته‎ام، و احساس می‎کنم که جز تو و راه تو دارویی دیگر تسکین بخش قلب سوزانم نیست...ای حسین! در کربلا، تو یکایک شهدا را در آغوش می‎کشیدی، می‎بوسیدی، وداع می‎کردی، آیا ممکن است هنگامیکه من نیز به خاک و خون خود می غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سیراب کنی؟...»3. مصطفی چمران واقعا مثل هیچکس نیست. هیچکس هم مثل او نیست. چه کسی می تواند در اوج جنگ و زیر ترکش و خمپاره های نامرد، یک ساعت بنشیند با خیال آسوده به گل آفتابگردانی نگاه کند و محو زیبایی اش شود؟4 چه کسی جز چمران می تواند عارف باشد، عاشق باشد، نقاشی5 بکشد، تفنگ دست بگیرد، به گل ها خیره شود، جلوی تیر و ترکش و خمپاره روی خاکریز بایستد و بی خیال باشد؟ 

سه. از سه چهار سال پیش که در مصاحبه ای از قول ابراهیم حاتمی کیای عزیز خواندم که فیلمنامه ی چمران را نوشته ولی به دلیل نامهربانی ها تولیدش را به عقب انداخته واقعا غصه خوردم و حسرت. شاید یک سال پیش بود که فهمیدم حاتمی کیا شروع به ساخت «چ» کرده و واقعا خوشحال شدم. هبچ کس برای ساختن چمران بهتر از حاتمی کیا نبود. کارگردانی خوش سابقه که هر دو طیف متضاد سینمای ایران او را قبول داشته و دارند. خیلی حیف می شد که مثلا از این طرف افرادی مثل فرج الله سلحشور یا مسعود دهنمکی سراغ چمران می رفتند تا یک طیف سینمای کشورمان با دید بدی چمران را ببینند و تخریبش کنند، یا از آن طرف افرادی مثل اصغر فرهادی یا کمال تبریزی آن را بسازند که از طرف دیگر مورد هجمه قرار گیرند. چمران را فقط باید کسی مثل حاتمی کیا می ساخت که هردو طرف قبولش دارند تا دچار حاشیه نشود. که خوشبختانه ساخت و همین طور هم شد. «چ» امسال در جشنواره به نمایش درآمد و تحسین تماشاگران و منتقدان را برانگیخت. سرا پا منتظرم تا اکران آن - احتمال زیاد در عید - شروع شود تا بروم و دو ساعتی عشق کنم. ممنون آقای حاتمی کیا. ممنون!

آخر. تمام گلزار شهدای بهشت زهرای تهران - از قبر صیاد گرفته تا قبر آوینی و یادبود ابراهیم هادی و مزار شهدای گمنام - یک طرف، مزار مصطفی هم یک طرف. می توانی بروی کنار قبر بزرگ و سه رنگش، لای آن شلوغی زیبای بچه بهشتی های باصفا خودت را گم و گور کنی و فقط تو باشی و مصطفی. بعد هم همین طور هی سر تا پای مزارش را نگاه کنی. هبچ جمله ای روی قبر مصطفی نیست جز یک الله. تو هم لازم نیست چیزی بگویی. کافی است فقط به آن الله نگاه کنی و بعد کم کم سرت را بیاوری بالا تا برسی به چشم های مصطفی. همان ها که دارند به دور دست ها نگاه می کنند و شاید اگر کمی دقت کنی خیسی آن ها را هم حس کنی. همین که به آن چشم ها دقت کنی کافی است. همین کافی است.


0. چ

1. کتاب «مرگ از من فرار می کند». انتشارات روایت فتح. کتاب بسیار خوبی است. بخوانیدش!

2 و 3. از یادداشت های شهید چمران. اگر می خواهید بخشی کوچک از یادداشت های مصطفی را به همراه خط زیبایش ببینید، اینجا را نگاهی بیندازید.

4. گل آفتاب گردان هم زیباست. این طور نیست؟

5. شهید چمران نقاشی های زیبایی هم می کشیده. علی الحساب این را ببینید. بقیه اش را هم خودتان لطفا سرچ بفرمایید!


پ.ن.1: امیدوارم هفته بعد مصطفی بعد از چهار پنج ماه باز دعوتم کند پیش خودش. امیدوارم.
پ.ن.2: مجموعه ای از عکس های شهید چمران. خودم با آن عکسی که مصطفی دارد بارفیکس می رود خیلی حال می کنم!

بی ربط نوشت: امروز کنکور ارشد وزارت علوم برای من تمام شد. با تمام تلخی ها و شیرینی های زیاد و اندکش. از جلسه ی امتحان هم جدای از بیسکوییتی مسخره، مراقبی شلوغ و بغل دستی هایی روی اعصاب، یک چیز بیش از همه یادم مانده. نوشته ای روی تکه آجر دیوار روبرویم: «مرگ بر عشق، درود بر دیوانگی». هاع!



امروز «عیدِ اول» پدربزرگ بود. اولین عیدی که یک نفر دیگر در این دنیا نباشد را در شهر ما می گویند عیدِ اول. رسم هم هست که از اول صبح دانه دانه فامیل و در و همسایه می آیند به دیدنی بازمانده گان در خانه ی مرحوم. اگر هم که مرحوم کسی باشد مثل پدربزرگ حقیر که دیگر جای خود دارد و تمام نوه ها باید از اول صبح خبردار آماده باشیم.

دوست داشتم روز دفن پدربزرگ بنویسم و از لحظه ای بگویم که پدربزرگ را گذاشتند سه متر زیر زمین و کفن را باز کردند و سنگ لحد را گذاشتند و خاک را ریختند. که من و مسعود نشسته بودیم روی خاک ها (نشسته بودم؟ یا آن جا هم حواسم بود شلوارم خاکی نشود؟ یادم نیست.) و داشتیم همین طور نگاه می کردیم به پدربزرگ که زیر تلی از خاک پنهان می شود. نگاه می کردیم و اشک می ریختیم.

دوست داشتم از روضه خوانی سالانه ی پدربزرگ بنویسم که امسال روز اولش هم زمان شد با هفتمشان. از این بنویسم که اعلامیه ها را دانه دانه بردم دم در مساجد مختلف زدم و گاهی آن وسط یکی می گفت حاج رضا فوت شد؟ ای بابا، خدا رحمتش کند، مرد خوبی بود. دوست داشتم حتا بیایم و عکس اعلامیه را بزنم این جا. چندتا عکس هم از روضه خوانی گرفته بودم که دوست داشتم آن ها را هم بگذارم. کمی از آن حال و هوا بنویسم. به هرحال خاطره می شود دیگر.

چهلم پدربزرگ هم گذشت و ننوشتم. الان که حساب کردم دیدم تا قبل از این که عصر امروز برویم سر خاک پدربزرگ - که حالا یک سنگ سیاه هم فاصله ی ما را بیشتر کرده - دو هفته ای می شد نیامده بودم سر خاک. دو هفته! واقعن از خودم بدم می آید بعضی وقت ها. دو هفته برای نوه ی یک پدربزرگ خیلی زشت است که نرود سر خاکش تا فاتحه ای بخواند و احیانن کمی دلش بگیرد. فکر که کردم دیدم خیلی بد شده بودم در این دو هفته. خیلی. وقتی من خودم نمی توانم خودم را تحمل کنم، چطور یک نفر دیگر من را تحمل کند؟ مگر نمی گویند مرده ها آگاهند؟ خب وقتی یک مرده نخواهد من بروم پیشش و اندک آبرویی هم داشته باشد، دعایش می گیرد دیگر. نمی گیرد؟ بعد همین می شود که مقدرات دست به دست هم می دهند که حادثه ای مشمئز کننده رقم بخورد و من دو هفته نروم سر خاک پدربزرگ. نه مثل عمو سعیدِ با معرفت که در این نزدیک به دو ماه هرروز رفته به گمانم. همین امروز هم که رفتم کمی ریز شدم و دیدم چند روزی است از آن دو هفته ی قبل کمی بهترم. اندکی. و باز توانستم بروم پیش پدربزرگ و حمد و سوره ای بخوانم و شش انا انزلنا و یک آیت الکرسی. تمام کارهای دنیا حساب کتاب دارد. حتا رفتن به سر قبر یکی.

دلم گرفته. بخشی از روزگارم به غفلت می گذرد و بقیه اش هم به مسکّن. دوست داشتم پدربزرگ بود و خندان و سرحال. با جدّیت منتظر ازدواجم بود و نصیحتم می کرد درس بخوانم. با جدّیت. اما نیست. خدایش بیامرزد که زود رفت و ندید و نیست خیلی چیزهایی که می خواستم ببیند و خیلی جاهایی که می خواستم باشد.

دلم گرفته. در خزعبلات گفته بودم باید روزی هفت هشت ساعت بخوانم. از آن موقع تا الان متوسط مطالعه ام در روز به گمانم بیست دقیقه ای می شود. هه! چقدر از حرف تا عمل فاصله است. سرگردانم. وقت ها به بطالت می گذرند و عمرم به تباهی. آیت الله قرهی می گفت هر شب بعد از این که مسواک زدید، دو دقیقه با آقاجان صحبت کنید. درد و دل کنید. از آقا بخواهید کمک تان کند.

آقاجان؟ می شنوید چه می گویم؟ اگر بگویم غلط کردم راضی می شوید؟ بگویم شکر خوردم چه؟ درست است که من پشیزی نمی ارزم. درست است که من لیاقت ندارم. این ها را می دانم. اما شما که لیاقت بخشیدن دارید. شما که لیاقت دستگیری دارید. شما که خوبید. شما که آقایید. ندارید؟ نیستید؟

به جان مادرتان قسم بخورم چه؟


به آرایشگر می گویم موهایم را طوری بزند تا نیازی به شانه کردن نداشته باشد. دیگر نمی رسم شانه اش کنم و سشوار بکشم. ارشد دارم. حوصله هم ندارم دیگر. قبلن ها با حوصله موها را سشوار می کشیدم. سشوار را آرام می گرفتم روی موها و کم کم عقب می بردم تا موهای مجعدم صاف شوند. هیچ وقت کجی را در موهایم دوست نداشتم و هیچ وقت هم موهایم صافِ صاف نشد. آرایشگر گفت یعنی ماشین کنم؟ یاد دوران دبستان افتادم که باید موها را ماشین می کردیم. یاد آن چهره ی مظلوم و معصوم. دوران خوبی بود برایم. داداش امین تو کجایی؟ چرا دیگر از صف پنجمی ها برای منِ کلاسِ اولی دست تکان نمی دهی؟ کاش می شد الان همه ی حرف هایت به من در مورد درس و ارشد نباشد. خسته شدم. ذهنم خسته است. من روی دیوار جلوی میزم نوشته ام می خواهم استاد دانشگاه شوم. یک استادِ خوب. مثل شهید شهریاری. مگر آرزو بر جوان عیب است؟ اما آیا شهید شهریاری هم مثل من ذهنش اینقدر شلوغ بود؟ اینقدر از دوران دبستانش فاصله گرفته بود؟ این قدر بد شده بود؟ گمان نکنم. نمی دانم. می گویم نه، ماشین نه. یک طوری بزن که هم شانه نیاز نداشته باشد و هم یک مدلی داشته باشد. شروع می کند. قیچی اش را بر می دارد: خِرِچ خِرِچ خِرِچ.

همیشه اعصابم خرد می شد که در آرایشگاه نمی توانستم خودم را ببینم. عینکی که شدم یاد گرفتم در آرایشگاه باید عینکت را در بیاوری. آرایشگر باید دستش آزاد باشد و عینک تو مزاحم است. من بدون عینک هیچ نمی بینم. هیچ. عینک برای من چشم هایم هست و چشم هایم عینکم. اما مجبورم چشم هایم را بگذارم روی میز بغل خرده موهای شاید پنجاه نفر قبلی. آرایشگر مشغول است. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. و من غیر از توده ی خرمایی ای که دارد هی کوچک و کوچکتر می شود چیزی نمی بینم. موهایم را خیلی دوست داشتم. اما دیگر بهشان نمی رسیدم. آیا دل من پیر شده است؟ آیا کم حوصله شده ام؟ نمی دانم. شاید هردو. شاید هم هیچکدام. صبح پدر سر صبحانه گفت بچه! موهای بلند در روز نیم ساعت وقتت را می گیرد. در یک هفته می شود سه ساعت و نیم. برو مثل مهدی از ته بزن تا بتوانی بیشتر درس بخوانی. دیدم راست می گوید. باید بیشتر بخوانم. به کسی مثل من زن نمی دهند. کار نمی دهند. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. به آرایشگر می گویم بهرحال دیگر نمی رسم هوای موهایم را داشته باشم. تا الان خوب نخوانده ام و باید در این یک ماه روزی هفت هشت ساعت بخوانم. می گوید هفت هشت ساعت؟! یک پسر آمده بود می گفت روزی هفده هجده ساعت می خواند. الان هم دانشگاه شریف قبول شده. می گویم خب بهرحال کنکور کارشناسی رقابتشان بیشتر است. ارشد خیلی هاشان اوسکولند. درصد پِرتی بالاست. چیزی نمی گوید. شاید با خودش فکر کرده دارم منطقی می گویم. نمی داند که تا الان که ساعت چهار عصر است و دارم می نویسم، فقط 35 دقیقه خوانده ام. شاید هم من اوسکولم. هه، مسخره است! یک چیزی بر می دارد و چند بار می زند توی موهایم. شبیه تیغ است. هربار می زند خِرچِ تیزی می کند. می گویم این دیگر چیست؟ قبلن نمی زدی از این ها. می گوید این توی مو را بر می دارد و سرش را تیز می کند تا کمی فشن شود. می گویم خودم خیلی فشن نیستم راستش. موهایم هم نمی خواهم فشن شود. می گوید اعتماد به نفس داشته باش!

داداش هم همیشه طوری حرف می زند که فکر می کند من هم مثل خودش هستم. همین الان هم با اعتماد به نفس می گوید بنشین روزی هفت هشت ساعت بخوان قبول می شوی. پارسال هم بهت گفتم و گوش نکردی و مثل الان گفتی وقت نیست. آن موقع گوش به حرف ندادی، الان گوش به حرف نمی دهی، هیچ موقع گوش به حرف نمی دادی. هوس کرده ام گوش به حرف هیچ کس ندهم. تمام کتاب هایم را پرت کنم پایین و میزم را بردارم بگذارم در هال تا ظهر ها رویش ناهار بخوریم و پدر بتواند اخبار ببیند و مجبور نباشد بیاید در آشپزخانه. یک چکیده بزنم در گوش هرچه امتحان کوفتی ارشد است. بعد یک کفش اسپورت خوب بگیرم تا بتوانم خوب پیاده روی کنم. یک کلاه مشکی هم بگذارم روی سرم - که الان کم مو شده - و از خانه پیاده بروم سمت پاتوق کتاب. «بلندی های بادگیر» را بخرم، «ویلِت» را بخرم، مجموعه کامل همسران شهدا را بخرم، «رسائل بندگی» آقا مجتبا را بخرم. همه کتابهای شهید مطهری را بخرم. آن کتابی که شرح درس قرآن حضرت آقا در اوایل انقلاب بود و الان اسمش یادم نیست را بخرم و هرچه به چشمم خوش آمد بخرم. بعد بیایم بیرون و در راه برگشت بروم کافه ای بنشینم یک لیوان شیرکاکائوی داغ بخرم و همانجا پنجاه صفحه از کتاب آقا مجتبا را بخوانم. بدون توجه به خنده های جلف و آخر الزمانی دخترکان بزک کرده. بدون فکر ارشد لعنتی. بدون فکر آینده ی کوفتی. بدون فکر چهار سال دوره کارشناسی که مثل باد تمام شد. بدون فکر ترم چهار. بدون فکر ترم هشت. بعد بلند و با اعتماد به نفس گارسون را بگویم یک لیوان دیگر برایم بیاورد و باز بخوانم و بخوانم. بعد که به خانه آمدم هیچکس نباشد بگوید چرا اینقدر کتاب خریده ای؟ تو مگر درس نداری و تا الان کجا بودی؟ بعد بیایم و مثل این نویسنده ها هی بنویسم و بنویسم و بنویسم و برگه ها را چرک کنم و چرک کنم تا آخر بشوم یک نویسنده. یک نویسنده ای که هیچ چیز برایش مهم نیست غیر از کتاب ها و نوشته هایش. نه ازدواج، نه آینده، نه گذشته. هیچ چیز. خودش باشد و تنهایی اش. 

خِرِچ خِرِچ خِرِچ. مرتضا برای چهلم پدربزرگ تماس گرفت و تسلیت گفت. دلم برای مرتضا تنگ شده با آن چشم های آبی اش، آن موهای بورش، آن پوست سفیدش و آن ذهن روشنش. گفت این روزها از کتابخانه که بر می گردد، در راه لیست کانتکت های گوشی اش را باز می کند و از بالا می آید به پایین. دانه دانه بچه ها را یاد می کند. خیلی از کارش خوشم آمد. گفتم دمت گرم! این کار را نصفه شب ها هم که بلند می شوی بکن! تلفن را که قطع کردم به دیوار جلوی میز نگاه کردم و ته دلم گفتم مرتضا تو چقدر با معرفتی. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. خِرِچ خِرِچ خِرِچ.

هفت هزار تومن می دهم و از آرایشگاه می زنم بیرون. فروشگاه ارگ گفته بود قهوه ترک خوب آورده. این مدت همراه با درس قهوه که می خورم حس خوبی می گیرم. یک ماه دیگر مانده تا کنکور. روزی سر جمع دو ساعت می خوانم و وسطش هم پنج دقیقه قهوه می خورم. خیلی برنامه ی مسخره ای ست. این چه طرز خواندن است؟ من باید استاد شوم. حضرت آقا گفته اند پیشرفت علمی خیلی مهم است. باید درس بخوانم و بعد که استاد شوم، متواضعانه به بچه ها هم یاد بدهم. مثل استاد شهریاری. مثل استاد کریمی که مسلم می گفت. من باید به آنجا برسم. باید باعث افتخار همه باشم. باید امام زمان به من افتخار کند. باید پدر و مادرم به من افتخار کنند. باید همسرم به من افتخار کند. باید الگوی دانشجوها و فرزندانم باشم. این به نظرم درست تر است. باید به اینجاها برسم. آخرش هم شاید شهید شوم. مثل شهریاری. این طوری درست تر است.

فروشگاه ارگ بسته است. گندش بزند.


یادداشتی که قبل از فوت پدربزرگ نوشته بودم و زده ام جلوی میزم. یادش بخیر. چقدر از حرف تا عمل فاصله است. این طور نیست؟

انا لله و انا الیه راجعون...

دیروز سوم پدربزرگم بود. همه رفتیم سر مزار. مردم زیاد آمده بودند. آیت الله علاقبند (یکى از علماى عارف و بزرگ شهرمان که مردم صف میکشند تا دستشان را ببوسند و دو دقیقه با ایشان صحبت کنند) خودشان لطف کردند و آمدند. یک ربعى سر قبر نشستند و دعا خواندند. ظاهرا با پدربزرگ رفاقتی دیرینه داشته اند و من نمی دانستم. مراسم ختم را هم آمده بودند.

پدربزرگم مرد بزرگى بود. نماز باشکوهى که برایشان خوانده شد، مراسم ختمى که برایشان گرفته شد و به گفته ى یکى از مسئولان مسجد، استقبال مردم بى سابقه بود و... نشان از بزرگى اش داشت. 

در این مدت افراد مختلف خواب هاى مختلفى دیدند. از شوهر خواهر پدربزرگ که روز اولى که پدربزرگ را به بیمارستان برده بودند، خواب دیده بود که تمام فوت شده هاى فامیل یکجا جمعند و همه خوشحال و البته تا الان نگفته بود؛ تا خواب دختر عمو که شب فوت پدربزرگ دیده بود پرنده اى از آسمان پایین مى آید و یک نفر را با خودش مى برد؛ تا خواب یکى از همسایه هاى سید پدربزرگ که شب بعد از تشییع، دیده بود که مردان و زنان یک نفر را از خانه پدربزرگ بیرون مى آورند و تشییع می کنند و از آسمان گل مى بارد و... .

...

آه که دلم برایت تنگ شده پدربزرگ! مرد بزرگى بودى و تو را نشناختیم و قدرت را ندانستیم. از نوه کوچکت راضى باش و شفاعت من را پیش حسین علیه السلام که نزدیک به پنجاه سال غلامى شان را کرده و برایشان روضه خوانى برگزار کردى، بکن.

از من راضی باش پدربزرگ. از من راضی باش...


ببخشید که به وبلاگ هایتان سر نمی زنم و نظر نمی دهم. این روزها که حسابی مشغول بودیم. الان هم دوباره باید برگردم سر درس و مشق و خواندن برای ارشد. پدربزرگ خدا بیامرز همیشه اصرار خاصی روی درس خواندن ما نوه ها داشت و به ما سفارش اکید می کرد برای درس خواندن. خلاصه ببخشید. هم ذهنم درگیر است و هم سرم شلوغ.



Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux