زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

۹ مطلب با موضوع «یک اتفاق، جرقه‌ای برای نوشتن» ثبت شده است

دستی دستی رمضان هم دارد تمام می شود. یاد آن روزهایی که تازه ماه رجب شروع شده بود به خیر. استاد اخلاقمان۱ حرف جالبی می زد. می گفت شما فرض کنید به یک مراسم عروسی خیلی خوبی دعوت شده اید. خیلی مهمان های دیگر هم هستند و خلاصه مراسم خوبی است. بعد فرض کنید یک نفر آمده آن گوشه مراسم یک تشتی آورده و دارد لباس عروسی اش را می شورد! خب نمی شود دیگر. زشت است، بد است. باید لباسش را قبل از مراسم شسته و اتو زده و آماده کرده باشد. الان چه فایده ای دارد؟ صحبت استاد در مورد این بود که ماه رمضان مصداق آن جشن عروسی است و باید در رجب و شعبان آن لباسها را از آلودگی ها تمیز کرد و آماده جشن شد.

الان که نگاه می کنم می بینم نزدیک به سه ماه است که از آن حرفها گذشته و نه تنها از فرصت رجب و شعبان استفاده نکردم، بلکه با لباس کثیف گوشه مجلس نشسته ام و لااقل نمی روم آن را بشورم...


خدایا ما بنده های ضعیف تو هستیم. ما بنده هایی هستیم که قدر تو را نمی دانیم و فرصت ها را از دست می دهیم. به حق بزرگی ات، به حق رحمتت، به حق خوبان درگاهت و به حق آقایمان، اگر در این ماه رمضانت تا بحال ما را نبخشیده ای، ببخش. نگذار ما آلوده و چرک از این ماه خارج شویم. دستمان را بگیر و خودت هوایمان را داشته باش. آمین

۱. چند باری توفیق یافته ام تا در درس اخلاق حجت الاسلام حاج آقا حاجی علی اکبری شرکت کنم. درس هایی جذاب و مفید با موضوع شرح صحیفه سحادیه که هر هفته دوشنبه ها در موسسه سرچشمه در میدان بهارستان برگزار می شود. دوستان تهرانی سعی کنند بعد از ماه رمضان که جلسه ها از سر گرفته می شود از آن استفاده کنند که بسی مفید است.
سایت حاج آقا: +
سایت موسسه سرچشمه: +
اولین جلسه از کلاس مجردهای حجت الاسلام شهاب مرادی را تهران بودم و رفتم. با اینکه هنوز کلاس روند اصلی خودش را شروع نکرده و چند جلسه ی اول صرف آشنایی و این مسائل می شود، اما آن را دوست داشتم. اینکه اول کلاس، برای مستمندانی که در موردشان توضیح داده می شود، به انتخاب خود بچه های کلاس، صدقه جمع می کنیم، حس خوبی به آدم می دهد؛ اینکه حاج آقا وسط درس، هم با بچه ها شوخی می کند و هم تشر می زند، در نوع خودش جالب است و در یک کلام، اینکه خودت را اینقدر نزدیک حاج آقا ببینی که بتوانی راحت بروی و در حالی که صورتت با صورتش فقط سی سانت فاصله دارد، به او خیره شوی و راحت حرفت را بزنی، حس شیرین و غریبی است که جای دیگری تجربه نکرده ام. خوشحالم که در دور چهارم کلاس مجردها، جزو شاگردهای حاج آقا هستم و الان فقط تنها نگرانی ام این است که مبادا بعد از انتخاب واحد، تداخلی بین کلاس های دانشگاه و کلاس مجردها به وجود بیاید. امید که چنین نخواهد شد!


و اما یک نکته؛ از خصوصیات کلاس حاج آقا که در همین یک جلسه آن را فهمیدم، این بود که حاج آقا در بین شوخی و خنده، بعضی وقتها جملات و پندهایی می دهد که انسان را به فکر فرو می برد. یکی از جملاتی که از جلسه ی اول به خاطرم مانده این است:

بعضی آدمها خیلی بی غیرتند. با آدمهای نامرد دوستی نکنید. حتی با آنها دست هم ندهید. به محض اینکه به یک انسان نامرد دست بدهید، شما هم نامرد می شوید.

بارها شده با خودم گفته ام که بهتر است یک وصیت نامه بنویسی دیگر. زشت است که در این سن و سال باشی و یک وصیت نامه ی خشک و خالی هم نداشته باشی. هربار هم تصمیم گرفته ام که مثلا رسیدم خانه می نویسم؛ فردا می نویسم. بعد گذشته و هیچ اتفاقی نیفتاده. اصلا به کل هم فراموش کرده ام. نمی دانم شیطان هم در این زمینه آدمیزاد را وسوسه می کند یا نه، ما کلا آدمهای غافل و فراموشکاری هستیم. هرچه که هست، همان موقع هم که به خودم تشر می زنم که باید وصیت نامه ات را بنویسی، یک حسی به من می گوید که فعلا عجله نکن، اتفاقی نمی افتد اگر هفته ی بعد نوشتی! بعد می گذرد تا شاید باز گذرم به قبرستانی بیفتد، یادداشتی بخوانم، سخنرانی ای گوش دهم یا مرگی ببینم. همه ی این اتفاق های از غفلت خارج کننده. اتفاق هایی که در زندگی هر انسانی به دفعات اتفاق می افتد و هرکدام دنبال گوش شنوا یا چشم بینایی است که صدایش را بشنود یا خوش رقصی اش را تماشا کند. 

تقریبا چهل روز از فوت پدربزرگم گذشته بود که خبر رسید حاجی عباس هم به رحمت خدا رفت. یعنی پدربزرگ مادریِ پسرعمویم. پسرعمویم طفلک در عرض چهل روز، هر دو پدربزرگش را از دست داد. خبر را که شنیدیم، شوکه شدیم. به همراه عمو سعید به خانه ی مرحوم رفتیم. شب بود و تاریکی هم به سنگینی فضا اضافه می کرد. درب خانه نیمه باز بود برای ورود مهمانان. از آن خانه های قدیمی و بزرگ که اول باید وارد حیاطش شد. حیاط خانه ی حاجی عباس - که شنیدم کمتر از بیست سالش بوده که آنجا را ساخته - واقعا بزرگ بود و از بچگی حس خاصی نسبت به آن داشتم. حیاطی بزرگ با درختها و گیاهان زیاد. یک راهرو هم از بین این درختها رد می شد تا می رسید به محل سکونت اهل منزل. در واقع یک خانه ی ویلایی از نوع قدیمی اش. با عمو وارد راهروی باریک شدیم. دو طرفمان درختها سر به آسمان گذاشته بودند و صدای گریه ی اهل منزل و شب، ترکیبی خاص از غم و غصه ایجاد می کرد. وارد منزل که شدیم، جسد حاجی عباس کناری بود و گریه ی عمو، زن عمو و پسرعمو، خاطره ی آن چهل روز قبلِ لعنتی را برایم زنده می کرد. حاجی عباس برایم از کوچکی، پیرمردی دلنشین بود.

پسرعموی زن عمویم - که دختر حاجی عباس باشد - را آنجا دیدم. اسمش جواد بود. دو پسر هم داشت که پذیرایی می کردند و در رفت و آمد بودند. همه مشغول بودند؛ یک نفر به بقیه چای و خرما تعارف می کرد؛ دیگری بالای جسد حاجی عباس فاتحه می خواند؛ یکی شیون می کرد و دیگری آرام اشک می ریخت. اکثر مردها هم مشغول چیدن برنامه های کفن و دفن، ختم و سوم و هفتم و چهلم بودند. آقا جواد دو پسر داشت؛ دومی که مشغول پذیرایی از مهمانان بود و اولی هم پیش بزرگترها نشسته بود و با آنها برنامه ها را هماهنگ می کرد. خودکار و کاغذی هم دستش بود و برنامه ها را می نوشت تا سریع ببرد بدهد برای چاپ و پخش اعلامیه ی حاجی عباس. اسمش محمدرضا بود؛ محمدرضا پسر جواد. تقریبا هم چهار پنج سال بزرگتر از من بهش می آمد.

امروز صبح - که تقریبا هشت ماه از آن روزهای تلخ می گذرد - پشت میز نشسته بودیم و صبحانه می خوردیم. مشغول خوردن بودیم که ناگهان حرف پدر شوکه مان کرد. پدر خبر داد که پسر بزرگ جواد دیروز مرده. از شیراز بر می گشته اند که در جاده تصادف می کنند و او و یک نفر دیگر کشته می شوند. یک لحظه تصویر مبهم محمدرضا در ذهنم آمد که آن شب مشغول نوشتن اعلامیه ی حاجی عباس بود. یک لحظه تصویر جوانی که مادرش چند وقت پیش به مادرم گفته بود دنبال یک دختر خوب می گردد تا دامادش کند. پسری بیست و هفت ساله که هشت ماه پیش اعلامیه ی یک پیرمرد را می نوشت و امروز اعلامیه هایش در جاهای مختلف شهر پخش شده. پسری بیست و هفت ساله که تنها چهار سال از من بزرگتر بود. 

بعد از نماز مغرب و عشا، با عمو ناصر به مراسم ختم محمدرضا رفتیم. آقا جواد دم در ایستاده بود و همانطور که به همه خوشامد می گفت، شانه هایش می لرزید. در اشک هایش می خواندم که چه می کشد. داغ جوان واقعا سخت است. آن هم وقتی فقط دو پسر داشته باشی و اولی اش را از دست بدهی. 

دوتا آخوند نشستیم و بلند شدیم. وقتی داشتیم از پله های مسجد پایین می آمدیم، با خودم گفتم باید هرچه زودتر وصیتی برای خودم بنویسم. این دنیا بوی مرگ می دهد. 

گاهی هم می شود که خدا چند بچه گربه ی بامزه را می فرستتد در خانه ات. بعد یک کاسه شیر می گذاری جلویشان و وقتی می بینی سه تایی سرشان را داخل کاسه ی شیر کرده اند، لبخندی محو می زنی و برای مدتی هرچند کوتاه، ناراحتی هایت را فراموش می کنی.
(به چشم هایشان که نور فلش دوربین را منعکس می کنند، دقت کنید!)



لینک این مطلب در اینستاگرام: +

آخرین تک آهنگی که محسن چاووشی خوانده را در beeptunes دیدم و خیلی دوست داشتم. آهنگی که شاعرش حسین پناهی مرحوم است.

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

این بود زندگی؟

...

من فرض می کنم الان دانشجو هستم و در خوابگاه. اواسط فروردین ماه هست و تولدم. خیر سرم هم هم اتاقی هایی دارم که می خواهند برایم جشن بگیرند. روز قبلش بهشان گفته ام که خب دستتان درد نکند که می خواهید این کار را انجام دهید؛ دمتان گرم. اما خب لطف کنید اگر می خواهید بیش تر به من خوش بگذرد، چند کار را نکنید. الان فرض می کنم که بهشان می گویم آهنگ های فرزاد فرزین را نگذارید. حالم از صدایش به هم می خورد. بعد لطفا آهنگی که می گذارید خیلی آدم را به رقص و قر نیندازد. اگر هم کمی انداخت لطفا خودتان را کنترل کنید و نرقصید. به من هم اصرار نکنید چون نمی رقصم. هنرش را دارم، اما خب آدم که نباید هنرش را برای هرکسی خرج کند. نه! اصرار نکنید. گفتم که. نه آهنگ قر دار بگذارید و نه کسی آن وسط ها قر بیاید. کیک تولد هم با این که اصلا راضی به زحمتتان نیستم، اما از آن جایی که می دانم که می روید زحمت می کشید و می خرید، محض اطلاع و با شرمندگی بگویم که من کیک تولد با روکش خامه ی آلبابو یا توت فرنگی دوست ندارم. لطفا هرچه زحمت می کشید و می خرید، این را نخرید. به بچه ها هم که دعوتشان می کنید و قدمشان هم روی چشممان است، بگویید قلیان ملیان ور ندارند با خودشان بیاورند. بساط سیگار و قلیانشان را بیرون دود کنند و بعد بیایند تو. همین. دستتان درد نکند. خیلی هم مخلصم! هم اتاقی های من هم چشمی می گویند و می گویند اصلا هرچه تو بگویی، ما که نمی خواهیم تو را ناراحت کنیم، می خواهیم تو هم شادی باشی. من هم تشکر می کنم و می روم.

بعد دوباره فرض می کنم که وقتش می رسد و مثلا از خانه ی داداشم که رفته بودم پیشش تا تنها نباشد، بر می گردم خوابگاه تا دور همی گپ بزنیم، خنده ای بکنیم و تولدم را جشن بگیریم. وارد اتاق که می شوم، اول باید چند لحظه ای بگذرد تا چشم ها و ریه هایم به دود قلیان و سیگار عادت کند. چندتا سرفه که می کنم، دوستان هم متوجه آمدنم می شوند و دست و جیغ و هورا می کشند و یکی بلند می شود اسپیکر هشت بانده اش را وصل می کند به لپ تاپ. ناگهان فرزاد فرزین شروع می کند به خواندن! صدایش را هم تا ته می برند بالا. بعد در یک حرکت سریع دوستان رقص نوری که تعبیه کرده اند را روشن می کنند و هفت هشت تا بچه ها که شلوارک و زیرپوش پوشیده اند، بلند می شوند و شروع می کنند به رقص. آن هم چه رقصی! انگار تمام سلول هایشان را با صدای فرزاد هماهنگ کرده اند. من را هم همزمان با صدا زدن اسمم و تبریک گفتن های پیاپی می کشند داخل خودشان و اصرارم می کنند که من هم قری بیایم که با لبخندی کج و معوج عذرخواهی می کنم و می نشینم گوشه ی مجلس. چند وقتی می گذرد و حالا وقت خوردن کیک رسیده. یک جعبه ی کیک بزرگ می آورند که هوش از سر مخاطب می برد. درش را که باز می کنند فرض می کنم کیک بزرگی است که رویش خامه هست. نصفش آلبالویی و نصف دیگرش با طعم توت فرنگی. بعد هم اتاقی های عزیزم که خیلی هم دوستم دارند، همان طور که دود قلیانشان را توی صورتم فوت می کنند، بخشی از کیک که رویش تکه های توت فرنگی هم ریخته شده می بُرند و با لبخند به من تعارف می کنند. من هم لبخند زورکی ای می زنم و با تشکر کیک را ازشان می گیرم و همان طور که دارم به کلاه های Happy Birthday شان نگاه می کنم، آن را مزمزه می کنم.

---

همین. فرضم تمام شد. حالا می خواستم بگویم این جشن های نیمه ی شعبان ما هم چقدر شبیه شده به این فرض من! من نمی دانم در چه روایت یا حدیثی داریم که شب نیمه ی شعبان خیابان ها را بند بیاورید و به مردم شربت بدهید بخورند؟ آن هم به چه قیمت؟ به قیمت ایجاد ترافیکی سنگین و خرد شدن اعصاب کسانی مثل من. دیشب یک مسیر دو دقیقه ای را بیست دقیقه در ترافیک بودم. چرا؟ چون عده ای نذر(!) کرده بودند که تولد مولایشان را جشن بگیرند. گوشه خیابان نمایشی برگزار کنند، آهنگی بگذارند، شربتی به مردم بدهند و خلاصه همه شاد باشند. به هرحال امشب، شب تولد امامشان هست دیگر. دوست دارند جشن بگیرند و خوش بگذرانند و امامشان را شاد کنند. پشت ماشین نشسته بودم و به این همه حماقت مردم نگاه می کردم و افسوس می خوردم. یک لحظه صدای آهنگی بندری از فاصله ای نزدیک آمد که من که پشت فرمان بودم و در ضمن کمربندم را هم بسته بودم، رقصم گرفته بود! سر که چرخاندم دیدم همین پرایدی بغل دستم هست. پدر بچه اش را خیر سرش آورده بود جشن نیمه شعبان و برایش هم این آهنگ را گذاشته بود تا شاد شود. بعد شربت هم می خورد و جلوی بچه اش، لیوان خالی اش را پرت می کرد وسط خیابان. نگاه غضب ناکی بهش کردم و سرم را برگرداندم آن طرف تا کم تر حرص بخورم. موتوری هایی را دیدم که در بهترین حالت خواهرشان یا زنشان را پشتشان سوار کرده  و آمده بودند برای شرکت در جشن تولد امام زمان! این مانتو های جدید همین طوری تنگ و بدن نما هستند. وقتی هم که هوا گرم باشد، ضخامتشان کم می شود و زیرش هم که خدا خیرشان بدهد هیچی نمی پوشند. همین طوری این وضعیت افتضاح هست. دیگر وقتی روی موتور بنشینند، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. انگار این پسرهای راننده هم به یکدیگر فخر می فروختند و در این بین می رفتند بین کاروان جشن و باهم شربت نوش جان می کردند! چه نگاه هایی هم که از سوی شرکت کننده گان در این جشن فرخنده به خواهر یا زنشان یا احیانا دوست دخترشان شد، خدا می داند. آدم واقعا تاسف می خورد که این رسم و رسومات اشتباه در اشتباه از کجا پدید آمده است. البته وقتی بعضی از مداح های ما که مثلا جزو نمادهای مذهبیمان محسوب می شوند در شب تولد حضرت ابوالفضل، چشم سیاه، خال لب، سینه ی ستبر و دور بازوی (!) ایشان را مدح می کنند، چه انتظاری از بقیه؟!

در همین حین که کم کم در ترافیک جلو می رفتم و این صحنه های واقعا زیبا و امام زمان پسند را می دیدم، متوجه شدم که کلا آن دور برگردانی که می خواستم از طریق آن دور بزنم را هم کاملا به صورت خودجوش بسته بودند! واقعا دستشان درد نکند. نذرشان قبول! صلواتی توی روح خدمتگزاران راهنمایی و رانندگی فرستادم و وارد ترافیک شدید داخل میدان شدم. وسط میدان هم انگار پارتی گرفته بودند. آن وسط یک سن درست کرده بودند و دو تا کاراته باز آن بالا همراه با صدای آهنگ بندری، به هم لگد می زدند و مردم هم همراه با جیغ و دست، فیلم می گرفتند. صدای مجری هم می آمد که می گفت: «دست! دست!». ترافیک همین طوری روی اعصاب بود و این قضیه هم بدترش کرده بود که ناگهان چشمم به بالای سنِ وسط میدان افتاد که بزرگ نوشته بودند: شاید این جمعه بیاید، شاید!

دوست داشتم پدال گاز را بجوم!


پ.ن.1: مسلما منظورم این نبود که همه جشن های شب نیمه شعبان این طوری هستند. اما متاسفانه اکثرشان دل صاحب جشن را شاد نمی کنند.
پ.ن.2: تولد امام زمان علیه السلام را خدمتتان تبریک می گویم :)
پ.ن.3: کنکورم را دیروز دادم. از همه کسانی که لطف داشته و دعا کردند ممنونم. امیدوارم خدا عوض خیر بهشان بدهد.



این روزها تبلیغات تلویزیونی جزو لاینفک زندگی همه ی ما شده. روزی نیست که تلویزیون را روشن کنیم و نبینیم که دارند محصول جدیدی تبلیغ می کنند. تبلیغ هایی گران و رنگارنگ. گران از این لحاظ که شاید پولی که برای هرکدامشان خرج شده، با حقوق چند ساله ی یک کارمند معمولی برابری کند1. رنگارنگ هم از این بابت که در هرکدامشان ایده های مختلف به کار رفته. ایده هایی بعضا بسیار جذاب و بعضا بسیار افتضاح. حتی اخیرا تبلیغ هایی دیدم که برای بچه های کوچک یک وسیله ی آموزشی را به مدت بیست دقیقه تبلیغ می کنند. بعد در طول تبلیغ، منِ تقریبا 23 ساله که چند شاخه از موها و ریش هایم سپید شده رقصم می گیرد و باید جلوی قری که دارد در کمرم می پیچد را بگیرم! آن وقت خدا به داد این بچه های کوچک برسد که قرار است این طوری تربیت شوند.

یک نوع دیگر تبلیغ هم داریم که از حالت مجازی (تلویزیون، رادیو، اینترنت و الخ) خارج شده و عینی می شود. تبلیغاتی به مراتب وسوسه برانگیز تر و پربازده تر برای شرکت ها. نمونه اش جوایز بانکها و اپراتورهای تلفن همراه، یا این برنج های مسخره ی پاکستانی و هندی که کل کشور را دارد مثل طاعون پر می کند. تمام زحمتی که این شرکت ها می کشند این است که برنج از این کشورها وارد می کنند (برنجی که گلویشان را پاره کردند متخصصین امر که ضرر دارد، نخورید) و بعد با مارک های مختلف بسته بندی می کنند. صدا و سیمای فرهیخته ی ما هم برای یکی از آن ها برنامه ی مجزای هفته گی می گذارد که بیایند و قرعه کشی کنند و به نمی دانم چند نفر چقدر بدهند. از آن طرف هم برنج های گیلان و مازندران در انبارها خاک می خورند. حال می کنید جادوی تبلیغات را که چه تاسف برانگیز می تواند هم صدا و سیمای فرهیخته ی ما را به خاطر چند میلیارد بیشتر (!) وسوسه کند و هم مردم ما را به خاطر شانسِ شاید یک هزارم درصدشان در بردن جایزه؟ این است تبلیغات!



داشتم می گفتم تبلیغات عینی بسیار وسوسه برانگیز و تاثیر گذار هستند. عکسی که در بالا مشاهده می فرمایید نمونه ای است که اخیرا برای خانواده ی خودم پیش آمد. چند روز پیش چای خانه تمام شد و بیم آن می رفت که کافئین خون خانواده پایین بیاید. این شد که سریع دست به کار شدم و یک چای نیم کیلویی خریدم به قیمت 15 هزارتومن. بازش که کردیم این را داخلش دیدیم. یک دو هزار تومنی نوی دست نخورده که به دقت تا شده و داخل یک پاکت شیشه ای کوچک قرار گرفته. به همراه یک کارت قرعه کشی که کدش را برویم در سایتشان وارد کنیم تا شاید چیزی برنده شویم. همین. به همین سادگی. اخیرا یادم نمی آید تبلیغی از این چای در تلویزیون دیده باشم. اما همین کار خودش تبلیغی است به مراتب پر بازده تر و بدون هیچ هزینه ای. بازده ش هم این است که همین خود ما معتقدیم چقدر مزه ی این چای خوب است، چقدر به دلمان می چسبد و کلا چقدر با حال است! یادم می آید چند سال پیش یک چای را برای دفعه ی اول خریدم و داخلش یک قاشق چای خوری بود. قشنگ هم بود انصافا. مارکش را هم کوچک آن پایینش حک کرده بودند. الان در کمد قاشق های آشپزخانه را که باز کنیم، به گمانم شش هفت تایی از آن قاشق ها باشد. گرفتید قضیه را؟ این است تبلیغات!

حال من سوالم این است که چرا 99 درصد تبلیغات ما در این چیزهاست؟ خوراکی هایی تبلیغ می کنیم که اکثرشان مضرند. بانک هایمان گوشمان را پر کرده اند از تسهیلاتی که شبهه ی ربا بر آن می رود. یک تبلیغ خوب و آموزشی هم که می کنیم، آهنگی برایش می گذاریم که آدم دوست دارد همراهش بندری برقصد!

من به نظرم این روند را نمی شود اصلاح کرد. تا صدا و سیمای فرهیخته ای داریم که از چند میلیارد بیشتر نمی تواند بگذرد، وضع همین است. از این صدا و سیمای فرهیخته تعجب نمی کنم. تعجبم از جبهه ی فرهنگی، مذهبی و روشنفکرمان است که با وجود این که تاثیر عمیق تبلیغات در کشور خودمان و بلکه دنیا را می داند، چرا این قدر در این زمینه ضعیف است؟ چرا وقتی می بیند صدا و سیمای فرهیخته مان دارد مصرف گرایی را ترویج می کند، تبلیغاتی موثر بر خلاف آن نمی سازد؟ چرا وقتی می بیند کالاهای خارجی دارند شیشه ی مانیتور تلویزیون هایمان را می شکنند و می آیند توی دهانمان، کاری نمی کنند؟ چرا وقتی می بینند بی حجابی مردان و زنان دارد دمار از روزگار جوانان مجرد و متأهل در می آورد، تکانی به خودشان نمی دهند؟ چرا؟


1. شنیدم برنامه ی نود بیش ترین تعرفه ی تبلیغات را دارد. به ازای هر ثانیه بیش از پنج میلیون تومان. الان دارم فقط حدس می زنم که یکی از دلایلی که صدا و سیمای فرهیخته با وجود حاشیه های بسیار زیاد نود، تمام قد پشت آن ایستاده چیست. فقط حدس می زنم! البته اشتباه نکنید، من نود و عادل فردوسی پور را خیلی هم دوست دارم. این حسابش با آن جداست.


مربوط نوشت: کلمه ی «فرهیخته» را برای این که کمی به مطلب بار طنز بدهم اضافه کردم پشت «صدا و سیما»...!

بی ربط نوشت: خدا فرزندان زیاد و صالح بدهد به حسین که گفت قرار است چ را در دانشگاه تهران پخش کنند. بسیار خوشحال شدم که چه زود به وصال یار رسیدم! رفتم و فیلم را دیدم. در فضایی بسیار پرشور و هیجان به خاطر حضور تعداد زیادی دانشجو. کلا فضاهای دانشجویانه به نظرم مثل هیچ چیز نیست. جنس دیگری دارد. از حاشیه های مراسم هم حضور حاتمی کیای عزیز و مریلا زارعی بود. مهندس مهدی چمران هم جلوی من نشسته بود و دل مرا بیش تر فشار می داد وقتی وسط فیلم چند بار عینکش را برداشت و اشک هایش را پاک کرد. 
در مورد فیلم حرف زیاد است برای گفتن. دوست داشتم مطلبی هم در مورد آن بنویسم اما گفتم بهتر است فعلا چیزی نگویم تا بکر بودن فیلم برای تان از بین نرود. بهتر است اکران فیلم شروع شود تا شما بروید و فیلم را ببینید، خودم هم حداقل یک بار دیگر آن را ببینم. آن وقت اگر زنده بودم مطلبی خواهم نوشت. کلا با این موضوع که بلافاصله بعد از اکران فیلم های جشنواره، فضای مجازی پر می شود از نقد فیلم های پخش شده مخالفم. عزیزان منتقد! مردم هنوز این فیلم را ندیده اند. بنابراین کمی خودتان را نگه دارید تا اکران فیلم آغاز شود و بعد سیل نقدهای تان را شروع کنید. مطمئن باشید نمی ترکید!
چند نقد در مورد «چ» دیدم. که نوشته بودند چمرانِ این فیلم آن چمرانِ عارف، خدایی، انقلابی و چریک نیست. با احترام باید بگویم با تمام این نقدها مخالفم. دلیلش باشد برای بعد.


یک. خب همه ی شهدا عزیزند. همه ی شهدا والا مقامند. همه ی آن ها. همه شان آدم هایی بودند که انتخاب شدند برای خوب شدن و بعد ... شهید شدن. این کم درجه ای نیست و کم آدم را به حسرت نمی نشاند. حتی شاید آن کسی را که وقت سربازی اش بوده و به زور آورده اند تا بجنگد و احیانا وقتی از ترس پشت سنگر قایم شده بوده موشکی آمده و... . یا آن کس که داشته فرار می کرده و رفته روی مین. به هرحال این موارد هم بوده اند و نمی توان گفت همه با میل و رغبت آمده و شهید شده اند. اما باز هم یک فرقی میان آن کسی که حتی به زور آورده شده با کسی که در ویلای شمال شهرش داشته با یکی از دوست دخترهایش لاس می زده باید باشد دیگر؟ نباید باشد؟ آن ها حتما پیش خدا عزیزند. همه ی شهدا. حتی آن کسی که تا قبل از جبهه به جای آب مشروب می خورده و در جبهه ها ترک کرده و به جای مشروب، آب های گل آلود نوشیده. همه ی آن ها عند ربهم یرزقونند. در این شکی نیست. اما جای باحال قضیه این جاست که رزق داریم تا رزق. شهدا پیش خدا هم درجاتشان فرق می کند. بعضی ها بوده اند که خدا دستشان را گرفته و آن ها را آورده تا حجله ی شهادت. بعضی هم بوده اند که خودشان آمده اند. این ها خیلی باهم فرق دارد. یا مثلا بعضی هستند که گمنام می شوند. یک گمنام می گوییم و یک گمنام می شنویم. ما چه می فهمیم که یک نفر عشق بازی اش با خدا باشد، برای خدا هدیه بخرد، از خدا هدیه بگیرد، با خدا دور همی جمع شوند و دل بدهند و قلوه بستانند و آخر سر هم عشق بازی اش را تمام کند و سرش را هدیه ببرد برای خدایش؟ سر آخر هم فقط معشوقش او را بشناسد و بس. ما چه می فهمیم؟

دو. همان طور که شهدا پیش خدایشان درجات مختلف دارند، پیش بنده گان خدا هم همین طورند. به قول معروف هرکسی با یکی حال می کند. من تمام شهدا را دوست دارم. حسرت جایگاه تک تک شان را می خورم. همه شان صفای خاص خودشان را دارند. تمام این ها درست اما هیچ کس برای من چمران نمی شود. مصطفای عزیز. مصطفی جان من است؛ عشق من است. از وقتی که «مرگ از من فرار می کند»1 چمران را خواندم، فهمیدم واقعا می شود که مرگ هم از انسان فرار کند. مرگ به انسان بگوید شما فعلا این جا باش، دنیا به تو نیاز دارد! اما انسان خودش دنبال مرگ بدود. خودش مرگ را بگیرد و با خود ببرد. من وقتی چمران را شناختم (شناختم؟) فهمیدم که چه طور می شود یک پروانه آن قدر به دور شمع بچرخد، آن قدر خودش را به در و دیوار بزند تا آخر خودش را در شمع بسوزاند. در شعله ی آتش شمع. لاشه ی سوخته اش کناری بیفتد و روحش اشکی بشود به پای شمع. «...خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک می جوشد، می لرزد، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم و از وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان و فداکاری از آن سرچشمه بگیرد...»2. من وقتی چمران را شناختم فهمیدم می شود که انسان تمام وجودش اشک شود و دیگر هیچ. همه چیز برای او خدا باشد و دیگر هیچ نباشد. همه چیز باشد و هیچ نباشد. وقتی چمران را شناختم فهمیدم می شود که انسان از محرم فقط مشکی پوشیدن و «سین سین» کردن را بلد نباشد. بلد باشد در حسین محو شود، بسوزد و ذوب شود مثل مصطفی. «...ای حسین، دردمندم، دلشکسته‎ام، و احساس می‎کنم که جز تو و راه تو دارویی دیگر تسکین بخش قلب سوزانم نیست...ای حسین! در کربلا، تو یکایک شهدا را در آغوش می‎کشیدی، می‎بوسیدی، وداع می‎کردی، آیا ممکن است هنگامیکه من نیز به خاک و خون خود می غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاری و عطش عشق مرا به تو و به خدای تو سیراب کنی؟...»3. مصطفی چمران واقعا مثل هیچکس نیست. هیچکس هم مثل او نیست. چه کسی می تواند در اوج جنگ و زیر ترکش و خمپاره های نامرد، یک ساعت بنشیند با خیال آسوده به گل آفتابگردانی نگاه کند و محو زیبایی اش شود؟4 چه کسی جز چمران می تواند عارف باشد، عاشق باشد، نقاشی5 بکشد، تفنگ دست بگیرد، به گل ها خیره شود، جلوی تیر و ترکش و خمپاره روی خاکریز بایستد و بی خیال باشد؟ 

سه. از سه چهار سال پیش که در مصاحبه ای از قول ابراهیم حاتمی کیای عزیز خواندم که فیلمنامه ی چمران را نوشته ولی به دلیل نامهربانی ها تولیدش را به عقب انداخته واقعا غصه خوردم و حسرت. شاید یک سال پیش بود که فهمیدم حاتمی کیا شروع به ساخت «چ» کرده و واقعا خوشحال شدم. هبچ کس برای ساختن چمران بهتر از حاتمی کیا نبود. کارگردانی خوش سابقه که هر دو طیف متضاد سینمای ایران او را قبول داشته و دارند. خیلی حیف می شد که مثلا از این طرف افرادی مثل فرج الله سلحشور یا مسعود دهنمکی سراغ چمران می رفتند تا یک طیف سینمای کشورمان با دید بدی چمران را ببینند و تخریبش کنند، یا از آن طرف افرادی مثل اصغر فرهادی یا کمال تبریزی آن را بسازند که از طرف دیگر مورد هجمه قرار گیرند. چمران را فقط باید کسی مثل حاتمی کیا می ساخت که هردو طرف قبولش دارند تا دچار حاشیه نشود. که خوشبختانه ساخت و همین طور هم شد. «چ» امسال در جشنواره به نمایش درآمد و تحسین تماشاگران و منتقدان را برانگیخت. سرا پا منتظرم تا اکران آن - احتمال زیاد در عید - شروع شود تا بروم و دو ساعتی عشق کنم. ممنون آقای حاتمی کیا. ممنون!

آخر. تمام گلزار شهدای بهشت زهرای تهران - از قبر صیاد گرفته تا قبر آوینی و یادبود ابراهیم هادی و مزار شهدای گمنام - یک طرف، مزار مصطفی هم یک طرف. می توانی بروی کنار قبر بزرگ و سه رنگش، لای آن شلوغی زیبای بچه بهشتی های باصفا خودت را گم و گور کنی و فقط تو باشی و مصطفی. بعد هم همین طور هی سر تا پای مزارش را نگاه کنی. هبچ جمله ای روی قبر مصطفی نیست جز یک الله. تو هم لازم نیست چیزی بگویی. کافی است فقط به آن الله نگاه کنی و بعد کم کم سرت را بیاوری بالا تا برسی به چشم های مصطفی. همان ها که دارند به دور دست ها نگاه می کنند و شاید اگر کمی دقت کنی خیسی آن ها را هم حس کنی. همین که به آن چشم ها دقت کنی کافی است. همین کافی است.


0. چ

1. کتاب «مرگ از من فرار می کند». انتشارات روایت فتح. کتاب بسیار خوبی است. بخوانیدش!

2 و 3. از یادداشت های شهید چمران. اگر می خواهید بخشی کوچک از یادداشت های مصطفی را به همراه خط زیبایش ببینید، اینجا را نگاهی بیندازید.

4. گل آفتاب گردان هم زیباست. این طور نیست؟

5. شهید چمران نقاشی های زیبایی هم می کشیده. علی الحساب این را ببینید. بقیه اش را هم خودتان لطفا سرچ بفرمایید!


پ.ن.1: امیدوارم هفته بعد مصطفی بعد از چهار پنج ماه باز دعوتم کند پیش خودش. امیدوارم.
پ.ن.2: مجموعه ای از عکس های شهید چمران. خودم با آن عکسی که مصطفی دارد بارفیکس می رود خیلی حال می کنم!

بی ربط نوشت: امروز کنکور ارشد وزارت علوم برای من تمام شد. با تمام تلخی ها و شیرینی های زیاد و اندکش. از جلسه ی امتحان هم جدای از بیسکوییتی مسخره، مراقبی شلوغ و بغل دستی هایی روی اعصاب، یک چیز بیش از همه یادم مانده. نوشته ای روی تکه آجر دیوار روبرویم: «مرگ بر عشق، درود بر دیوانگی». هاع!



هیچ صبحی یادم نمی آید که از سرویس جامانده باشم. هر روز شش و بیست دقیقه بدون تخلف می ایستم تا سر و کله ی مینی بوس از پیچ میدان پیدا شود. توی تاریکی اول صبح، فیات سبز یک مکعب مستطیل کامل است. کنارش نوشته: «ستارخان_جنت آباد، 25 تومان.» راننده زیاد حرف نمی زند. حداکثر یک «پرسپولیس بازم باخت؟» یا «فردا قراره برف بیاد؟» وقتی یکی از بچه ها جوابش را می دهد سر تکان می دهد. من حواسم همیشه جای دیگری است. حالی که صبح ها در سرویس دارم با بعد از ظهرها فرق می کند. تا مینی بوس به آخرین میدان برسد، حالم خوب نمی شود. میدانی که بعدها اسمش را گذاشتند «سلمان هراتی» و حالا میدان را به اسمش نمی شناسم. بعد از میدان سرویس از زیر پلی می گذرد و بلافاصله بعد فقط می توانم یک نگاه آنی بکنم. همیشه چیزی در درونم می گوید گذرایی اش به بی قراری اش نمی ارزد اما فردا صبحش دوباره همین حال را پیدا می کنم. 

در برگشت برای تصاحب صندلی های سرویس همیشه غوغایی است. برای پسرهای متولد دهه ی شصت چیز عجیبی نیست. همیشه امکانات کمتر از تعداد متقاضی است! آقای عسگری، معلم هنرمان، بعضی وقت ها موقع برگشت سوار سرویس می شود. می ایستد تا دعوای بچه ها برای گرفتن جا تمام بشود و بعد یک دفعه سر و کله اش در سرویس پیدا می شود. روزهایی که آقای عسگری سوار سرویس نشود، صندلی کنار راننده بهترین جا برای نشستن است. وگرنه باید بلند شوی تا او بنشیند. همیشه خندان وارد می شود، بلند سلام می کند و راحت می نشیند. قبل از اینکه شروع کند با راننده حرف زدن، اول عینکش را تمیز می کند. «اجاره ها اینجا خیلی بالا رفته.»، «لوازم یدکی گیرت می آد؟»... راننده همیشه سر تکان می دهد. من هم مثل آقای عسگری هیچ وقت توی دعوای سوار شدن نیستم. موقع برگشتن یک روز در میان سوار سرویس می شوم. سوار هم که بشوم همیشه دوست دارم بایستم. وقتی راننده تند می رود، کیف می کنم که باد محکمی از پنجره به صورتم می خورد. کیف سنگینم کمی دردسر دارد. بیشتر وقت ها می دهمش دست یکی که نشسته است. 

روز اول که راننده می آمد تا جای همه را یاد بگیرد، بردمش پایین کوچه مان و بعد گفتم که از دور برگردان دور بزند. همان جا پرسید: «می تونی بیای سر خیابون؟» من هم گفتم می توانم. بعد گفت: «پس صبح ساعت شش و بیست دقیقه سر خیابان.» صبح ها چهارمین یا پنجمین نفری ام که سوار می شود. بعد از صندلی کنار راننده، پنج صندلیِ آخر پر طرفدارترند. برای نشستن روی صندلی مورد علاقه ام دعوا لازم نیست. صندلی سوم در ردیف تکی ها. پهنای پنجره دقیق با صندلی هماهنگ است. ستونی جلوی دیدش را نمی گیرد. فقط پاهای درازم بدجوری بینِ برآمدگی جای چرخ و صندلی جلویی که پشتی اش کمی خوابیده، گیر می کند. می شود تحملش کرد. صبح های تاریک زمستان، سرویس با پرده های انداخته مثل یک اتاق خواب متحرک است. صدای یک نواختِ موتور مثل لالایی می ماند. آدم ناخواسته چرتش می گیرد. بعد از من نوید سوار می شود. نمی شود باور کرد آدمی که صبح ها دارد آن طرف چرت می زند، همان پسر شرور مدرسه است. در برگشت، صندلی ام بی برو برگرد مال اوست. بدنش را کامل از پنجره بیرون می برد و داد و فریاد می کند. یک روز کیسه ای را که پرِ آب کرده دم مدرسه ی دخترانه می اندازد روی کله ی یکی. کنارش ایستاده ام. تا پیاده شود هر بار ادای دخترک را در می آورد و هر بار بلندبلند با او می خندم.

آقای عسگری همیشه می گوید نقاشی مان را تکی ببریم کنار میزش. هفته ی پیش که توضیح داد در نقاشی چطور یک لحظه ثبت می شود، گفت برایم یک لحظه بکشید. بعضی وقت ها حرف هایش را منِ دوازده ساله به سختی می فهمم. توی نقاشی بغل دستیِ سمت راستی ام، فوتبالیستی دارد توپ را با قیچی گل می کند. نوید، بغل دستیِ سمت چپی ام، غولی را کشیده که با شلیک دارد بشقاب پرنده را می اندازد. آقای عسگری به نقاشی من می خندد و دماغ گنده اش را به سمتم می گیرد. مکعب مستطیلِ سبزِ چرخ داری کشیده ام توی گرگ و میش اول صبح زمستانی. پرده ی همه ی پنجره ها افتاده است، جز یکی در وسط که کله ی سیاه پسرکی کنارش زده. سمت چپ، ستون های خاکستری پلی را کشیده ام که رویشان نوشته های نامشخص است. مینی بوس تازه از زیر پل رد شده است. در پیش زمینه هیکل کوچکی است با مقنعه و لباس مدرسه ی آبیِ کم رنگ. رو به مینی بوس و پشت به بیننده. نسیم خنک صبح، دسته ای از موهای طلایی مجعدش را بالا برده...

///طاهر خورشیدی///


بعضی افرادی که من را می شناسند و این جا را می خوانند، احتمالا می دانند که تنها مجله ای که به طور مرتب می خرم «همشهری داستان» است. چند وقتی است که در «داستان» باب شده که از قبل موضوعی را مشخص می کنند تا خوانندگان نوشته ها و روایت های خودشان در آن موضوع را بنویسند. برگزیده ها هم چاپ می شوند. موضوع روایت های شماره ی مهرماه (تازه شماره ی مهرماه را تمام کرده ام. به علت مثلا ارشد و هزار کوفت و زهر مار دیگر از این چیزهایی که دوستشان دارم جا مانده ام) در مورد سرویس مدرسه بود. 
این روایتی که آقای طاهر خورشیدی نوشته اند را بسیار دوست داشتم. نثر زیبا، بیان قوی، یادآوری خاطرات کوچک و ریز سرویس مدرسه، و در آخر اشاره ی ظریفی که به احساس درونی اش نسبت به دخترکی با موهای طلایی می کند، باعث شد این روایت در ذهنم ماندگار شود. 

من را ببخشید اگر به وبلاگ هایتان سر نمی زنم، احوالی نمی پرسم و سراغی ازتان نمی گیرم. نگذارید به پای بی معرفتی. بگذارید به پای مشغله های مختلف. به پای گرفتاری ها و دور بودن از روزهای خوب. فکر کنم چهارده یا پانزده سالم بود که روزهای خیلی خوبی داشتم. این قدر شیطان بر من چیره نبود، این قدر غافل نبودم، این قدر روحم داغان نشده بود. بگذارید به پای دور بودن از آن روزها. نه چیز دیگر.
به دعایتان محتاجم. 

بعنوان کسی که کاملا به آرمان های امام و حضرت آقا وفادارم و همیشه سعی میکنم ببینم ولی امر مسلمین نظرشان در مورد مسائل مختلف چیست و سابقه حضور در بسیج و همکاری با آن را دارم و به آقای جلیلی در انتخابات رای داده ام و شهدا را دوست دارم و دفاع مقدس را دوست دارم و برای آن ارزش قائل هستم و به مقاومت در برابر دشمنان نظام و اسلام اعتقاد راسخ دارم و معتقدم باید هرروز عزت خودمان را بیشتر کنیم در برابر دشمنان و و و، باید بگویم متاسفم برای این عده تندروی کج فهمی که امروز در بازگشت رییس جمهور روحانی از آمریکا رفتند آنجا و یک سری تندروی هایی را انجام دادند. دل من از آنجا میسوزد که این کارها را به اسم ولایی گری و حضرت آقا انجام میدهند. ریش گذاشته اند و مثلا بسیجی خفنی هستند و میروند از این کارهای شنیع انجام میدهند که آدم معذرت میخواهم حالش به هم میخورد. بعد مردم هم نگاه میکنند و پیش خودشان میگویند تمام بسیجی ها اینطور تندرو هستند. من نمیفهمم بعد از اینکه حضرت آقا صریحا اعلام کردند که با این نوع کارها مخالفند، واقعا چه توجیهی دارد این حرکات؟ واقعا دوستان با خودشان یک لحظه نشسته اند فکر کنند که این حرکات، چه تاثیر عمیقی در ذهنیت مردم میگذارد؟ نکند دوست دارند هر چند وقت یکبار عکسی از آنها منتشر شود و حرفی از آنها به میان بیاید؟

من واقعا تعجب میکنم و تاسف میخورم بحال این افراد که با عکس آقا، با حرفهای آقا که روی پلاکاردهایشان نوشته اند، میروند و از این کارها میکنند. واقعا متاسفم...

خدا به ما بصیرت بدهد و عاقبتمان را ختم به خیر کند.




آن توصیفات بالا را ننوشتم که بگویم من چنینم و چنانم. من پشیزی هم نیستم. اینها را صرفا به این خاطر نوشتم که کسی که این مطلب را میخواند بداند که من مثلا جنبش سبزی نیستم که عملکرد این افراد را تخطئه میکنم. بداند که من چطور آدمی هستم که این مطالب را نوشته ام.


Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux