زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

گاه‌نوشت‌های ایمان تجملیان

زرافه نامه

سر به سر درخت میگذارد
و گردن دراز میکند
زرافه
با پیژامه ی خال خال نارنجی!

(علی کمالی)

به آرایشگر می گویم موهایم را طوری بزند تا نیازی به شانه کردن نداشته باشد. دیگر نمی رسم شانه اش کنم و سشوار بکشم. ارشد دارم. حوصله هم ندارم دیگر. قبلن ها با حوصله موها را سشوار می کشیدم. سشوار را آرام می گرفتم روی موها و کم کم عقب می بردم تا موهای مجعدم صاف شوند. هیچ وقت کجی را در موهایم دوست نداشتم و هیچ وقت هم موهایم صافِ صاف نشد. آرایشگر گفت یعنی ماشین کنم؟ یاد دوران دبستان افتادم که باید موها را ماشین می کردیم. یاد آن چهره ی مظلوم و معصوم. دوران خوبی بود برایم. داداش امین تو کجایی؟ چرا دیگر از صف پنجمی ها برای منِ کلاسِ اولی دست تکان نمی دهی؟ کاش می شد الان همه ی حرف هایت به من در مورد درس و ارشد نباشد. خسته شدم. ذهنم خسته است. من روی دیوار جلوی میزم نوشته ام می خواهم استاد دانشگاه شوم. یک استادِ خوب. مثل شهید شهریاری. مگر آرزو بر جوان عیب است؟ اما آیا شهید شهریاری هم مثل من ذهنش اینقدر شلوغ بود؟ اینقدر از دوران دبستانش فاصله گرفته بود؟ این قدر بد شده بود؟ گمان نکنم. نمی دانم. می گویم نه، ماشین نه. یک طوری بزن که هم شانه نیاز نداشته باشد و هم یک مدلی داشته باشد. شروع می کند. قیچی اش را بر می دارد: خِرِچ خِرِچ خِرِچ.

همیشه اعصابم خرد می شد که در آرایشگاه نمی توانستم خودم را ببینم. عینکی که شدم یاد گرفتم در آرایشگاه باید عینکت را در بیاوری. آرایشگر باید دستش آزاد باشد و عینک تو مزاحم است. من بدون عینک هیچ نمی بینم. هیچ. عینک برای من چشم هایم هست و چشم هایم عینکم. اما مجبورم چشم هایم را بگذارم روی میز بغل خرده موهای شاید پنجاه نفر قبلی. آرایشگر مشغول است. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. و من غیر از توده ی خرمایی ای که دارد هی کوچک و کوچکتر می شود چیزی نمی بینم. موهایم را خیلی دوست داشتم. اما دیگر بهشان نمی رسیدم. آیا دل من پیر شده است؟ آیا کم حوصله شده ام؟ نمی دانم. شاید هردو. شاید هم هیچکدام. صبح پدر سر صبحانه گفت بچه! موهای بلند در روز نیم ساعت وقتت را می گیرد. در یک هفته می شود سه ساعت و نیم. برو مثل مهدی از ته بزن تا بتوانی بیشتر درس بخوانی. دیدم راست می گوید. باید بیشتر بخوانم. به کسی مثل من زن نمی دهند. کار نمی دهند. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. به آرایشگر می گویم بهرحال دیگر نمی رسم هوای موهایم را داشته باشم. تا الان خوب نخوانده ام و باید در این یک ماه روزی هفت هشت ساعت بخوانم. می گوید هفت هشت ساعت؟! یک پسر آمده بود می گفت روزی هفده هجده ساعت می خواند. الان هم دانشگاه شریف قبول شده. می گویم خب بهرحال کنکور کارشناسی رقابتشان بیشتر است. ارشد خیلی هاشان اوسکولند. درصد پِرتی بالاست. چیزی نمی گوید. شاید با خودش فکر کرده دارم منطقی می گویم. نمی داند که تا الان که ساعت چهار عصر است و دارم می نویسم، فقط 35 دقیقه خوانده ام. شاید هم من اوسکولم. هه، مسخره است! یک چیزی بر می دارد و چند بار می زند توی موهایم. شبیه تیغ است. هربار می زند خِرچِ تیزی می کند. می گویم این دیگر چیست؟ قبلن نمی زدی از این ها. می گوید این توی مو را بر می دارد و سرش را تیز می کند تا کمی فشن شود. می گویم خودم خیلی فشن نیستم راستش. موهایم هم نمی خواهم فشن شود. می گوید اعتماد به نفس داشته باش!

داداش هم همیشه طوری حرف می زند که فکر می کند من هم مثل خودش هستم. همین الان هم با اعتماد به نفس می گوید بنشین روزی هفت هشت ساعت بخوان قبول می شوی. پارسال هم بهت گفتم و گوش نکردی و مثل الان گفتی وقت نیست. آن موقع گوش به حرف ندادی، الان گوش به حرف نمی دهی، هیچ موقع گوش به حرف نمی دادی. هوس کرده ام گوش به حرف هیچ کس ندهم. تمام کتاب هایم را پرت کنم پایین و میزم را بردارم بگذارم در هال تا ظهر ها رویش ناهار بخوریم و پدر بتواند اخبار ببیند و مجبور نباشد بیاید در آشپزخانه. یک چکیده بزنم در گوش هرچه امتحان کوفتی ارشد است. بعد یک کفش اسپورت خوب بگیرم تا بتوانم خوب پیاده روی کنم. یک کلاه مشکی هم بگذارم روی سرم - که الان کم مو شده - و از خانه پیاده بروم سمت پاتوق کتاب. «بلندی های بادگیر» را بخرم، «ویلِت» را بخرم، مجموعه کامل همسران شهدا را بخرم، «رسائل بندگی» آقا مجتبا را بخرم. همه کتابهای شهید مطهری را بخرم. آن کتابی که شرح درس قرآن حضرت آقا در اوایل انقلاب بود و الان اسمش یادم نیست را بخرم و هرچه به چشمم خوش آمد بخرم. بعد بیایم بیرون و در راه برگشت بروم کافه ای بنشینم یک لیوان شیرکاکائوی داغ بخرم و همانجا پنجاه صفحه از کتاب آقا مجتبا را بخوانم. بدون توجه به خنده های جلف و آخر الزمانی دخترکان بزک کرده. بدون فکر ارشد لعنتی. بدون فکر آینده ی کوفتی. بدون فکر چهار سال دوره کارشناسی که مثل باد تمام شد. بدون فکر ترم چهار. بدون فکر ترم هشت. بعد بلند و با اعتماد به نفس گارسون را بگویم یک لیوان دیگر برایم بیاورد و باز بخوانم و بخوانم. بعد که به خانه آمدم هیچکس نباشد بگوید چرا اینقدر کتاب خریده ای؟ تو مگر درس نداری و تا الان کجا بودی؟ بعد بیایم و مثل این نویسنده ها هی بنویسم و بنویسم و بنویسم و برگه ها را چرک کنم و چرک کنم تا آخر بشوم یک نویسنده. یک نویسنده ای که هیچ چیز برایش مهم نیست غیر از کتاب ها و نوشته هایش. نه ازدواج، نه آینده، نه گذشته. هیچ چیز. خودش باشد و تنهایی اش. 

خِرِچ خِرِچ خِرِچ. مرتضا برای چهلم پدربزرگ تماس گرفت و تسلیت گفت. دلم برای مرتضا تنگ شده با آن چشم های آبی اش، آن موهای بورش، آن پوست سفیدش و آن ذهن روشنش. گفت این روزها از کتابخانه که بر می گردد، در راه لیست کانتکت های گوشی اش را باز می کند و از بالا می آید به پایین. دانه دانه بچه ها را یاد می کند. خیلی از کارش خوشم آمد. گفتم دمت گرم! این کار را نصفه شب ها هم که بلند می شوی بکن! تلفن را که قطع کردم به دیوار جلوی میز نگاه کردم و ته دلم گفتم مرتضا تو چقدر با معرفتی. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. خِرِچ خِرِچ خِرِچ. خِرِچ خِرِچ خِرِچ.

هفت هزار تومن می دهم و از آرایشگاه می زنم بیرون. فروشگاه ارگ گفته بود قهوه ترک خوب آورده. این مدت همراه با درس قهوه که می خورم حس خوبی می گیرم. یک ماه دیگر مانده تا کنکور. روزی سر جمع دو ساعت می خوانم و وسطش هم پنج دقیقه قهوه می خورم. خیلی برنامه ی مسخره ای ست. این چه طرز خواندن است؟ من باید استاد شوم. حضرت آقا گفته اند پیشرفت علمی خیلی مهم است. باید درس بخوانم و بعد که استاد شوم، متواضعانه به بچه ها هم یاد بدهم. مثل استاد شهریاری. مثل استاد کریمی که مسلم می گفت. من باید به آنجا برسم. باید باعث افتخار همه باشم. باید امام زمان به من افتخار کند. باید پدر و مادرم به من افتخار کنند. باید همسرم به من افتخار کند. باید الگوی دانشجوها و فرزندانم باشم. این به نظرم درست تر است. باید به اینجاها برسم. آخرش هم شاید شهید شوم. مثل شهریاری. این طوری درست تر است.

فروشگاه ارگ بسته است. گندش بزند.


یادداشتی که قبل از فوت پدربزرگ نوشته بودم و زده ام جلوی میزم. یادش بخیر. چقدر از حرف تا عمل فاصله است. این طور نیست؟

  • ایمان

نظرات (۳۱)

حاجی این خزعبلاتی که اینجا نوشته ای را خواندم.افرین بهت تبریک میگم خیلی خوب نوشتی.عالی نوشته ای.
"به کسی مثل من زن نمی دهند. کار نمی دهند." حاجی جان اگ به تو زن و کار ندهند به من میخواهند بدهند؟! حاجی خودت هم میدونی اگه لب تر کنی و به خانواده بگویی سه سوت برات یک دختر خوب پیدا میکنند.ولی من بعید میدانم.
"بدون فکر ترم چهار. بدون فکر ترم هشت." حاجی جان میشه برای ببیندگان این وبلاگ توضیح بدی دقیقا ترم چهار وهشت برات چه اتفاقی افتاده؟:)
هفت هزار تومن میدهی ارایشگر.بابا بهش میگفتی یکم انصاف.چه خبره.
حاجی جان تو همین الان هم شهید هستی.الگو بودن و مایه افتخار بودن که فقط با درس خواندن و استادی دانشگاه به دست نمی اید.خیلی ها بوده اند که نه درسی خوانده اند و نه دانشگاه امده اند ولی در شغل و زندگی خود بسیار موفق بوده اند.نباید این فکر را بکنی که هر کس استاد دانشگاه شود نافع تر است.نه هر کس در هر زمینه ای کارش را به نحو احسنت انجام دهد موفقتر است و با رضایت الهی.
انشا الله که ارشد تهران قبول شوی.اگر هم نه بیایی اصفهان پیش خودم.نظرت چیه؟


پاسخ:
یعنى چى من همین الان هم شهید هستم؟!
نمونه اش شهید ابراهیم هادی.نه استاد دانشگاه بود نه هیچی.ولی خودت میدانی چگونه آدمی بود.
پاسخ:
درسته.
  • حیران دوست
  • سلام بر دوست!
    هدف کلی و مسیر زندگی ای که تو در نظر گرفتی و ترسیم کردی، شاید یکی از بهترین هاست اگر نگویم بهترین است.
    امیدوارم هرچه زودتر و کامل تر بهش برسی(م).

    برات دعا میکنم؛برام دعا کن.

    درمورد ارشد هم نمیخوام نصیحتت کنم و روضه بخونم اما؛
    هر هدفی سختی هایی داره،هیچ وقت لقمه آماده به آدم نمیدن.
    پاسخ:
    دوستت دارم اى دوست:)
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • سلام علیکم

    چه قدر نویسنده ها این روزها غم زده و حیران اند!
    آدم دلش میگیرد!
    ولی انگار حس ها مشترک اند!
    ولی میدونید آدم اصولن فصل امتحانا که میشه غم باد میگیره!
    ارشد و این صوبتا هم که جای خود داره!
    ان شاءالله به خوبی بگذره!
    ولی ماهم همه این غم بادها رو داریم!
    از الان غصه سال دیگه که ارشد دارم رو میخورم!


    حالا دیگه اینکه خیلی خوب نوشتید!
    ان شاءالله تموم میشه و شما و آرزوهاتون به هم میرسید!
    خداقوتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    یاعلی(صلوات برای فرج)
    پاسخ:
    علیکم السلام
    هیچ چیز بهتر و شیرین تر از این نیست که ارشد داشته باشیم و خوب و عالى برایش بخوانیم. با انگیزه و با علاقه. با اینکه کم این حالت را پیدا کرده ام اما مطمئنم همینطور است. اینکه آدم براى هدفش تلاش کند لذت بخش است خب. اینطور نیست؟
    ممنون
    یاعلى
    اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجه.
  • پلڪــــ شیشـہ اے
  • موافقم به شدت
    پاسخ:
    لطف دارید به شدت
    چقد از آدمایی مثل تو خشم میاد

    پاسخ:
    چه بد سلیقه!
  • حیران دوست
  • یه بار بهت گفته بودم فک کنم که:
    قدر این ایام رو بدون چون فقط دغدغه ات ارشده؛وقتی قبول میشی کلی بدبختی و دغدغه اضافه میشه...الآن فقط یک چیز برات مهمه و اون هم ارشده.
    البته این هارو سال قبل گفته بودم؛نمیدونم هنوز هم صادقه یا نه.

    برای من دعا کن؛حاجت روا
    پاسخ:
    والا اخوى الان که فقط یکى از دغدغه هاى من ارشده و وضعم اینه. دیگه فکر کنم اگه قبول شم مغزم بترکه! :دى
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
    سلام شب بخیر قالب وبلاگ قشنگه

    اقا***** پیشاپیش  عذر می خوام ولی بهتره یه تلنگر به خودت بزنی!!!!
    الان بهتره تمام قد رئالیست باشی تا ایده آلیست!
    سربسته میگم خودت رو برای سال بعد اماده کن و تمام حالات ممکنه رو در نظر بگیر.
    پاسخ:
    ممنون «م ج» خوبم.
    به نظرت این که دوست داشته باشم بدون دغدغه کتاب بخوانم و بنویسم، ایده آلیست فکر کردن است؟
    خودم را برای قبول شدن آماده کنم یا نشدن؟
    اگر قبول شوم که چه بهتر. اما از حرف احمد می ترسم. البته دغدغه هایی که منظور احمد است را - مثل ازدواج و کار - الان هم دارم. اما آن موقع به نظرم اُوِر دوز کنم!
    اگر قبول نشوم هم در بدترین حالت باید بروم به خدمت مزخرف سربازی و دو سال از عمر زبان بسته ام را آن جا تلف کنم.
    حالا به نظرت خودم را آماده کرده ام یا نه...؟

    برایم دعا کن که دعا کردن موقع قنوتت را دوست دارم.
    خیلی قشنگ بود به دل نشست.

    پاسخ:
    دل تان قشنگ است.
  • ...:: بخاری ::...
  • جناب پسرک متولد هفتاد؛ با این وضعت؛
    من با این پست، با خود خود نوعی ات، حدود پانزده دقیقه گریه دارم.


    پاسخ:
    سرکار بخاری محترمه؛
    من با خود خود نوعی و بی نوعی ام خیلی بیشتر از این ها گریه دارم.
    فی الحال پیشنهادم این است که این یک ربع را بروید همان جایی که اخیرا بالایش را سبز کرده اند گریه کنید. پنج دقیقه هم به جای من گریه کنید و بگویید زرافه غلط کرد؛ زرافه غلط کرد؛ زرافه غلط کرد.
    پیشاپیش ممنون.
    اینقد خودتو دست کم نگیر
    من عاشق همین نوشتنات شدم
    دوست داشتم یکی مثل تو کنارم بود

    افسووووووس...
    :(((((((
    پاسخ:
    چشم. سعی می کنم خودم را دست کم نگیرم.
    من هم عاشق نوشته های سعید هستم.
    پیشنهاد می کنم کمی تجدید نظر بفرمایید.
    http://namehnews.ir/News/Item/97652/33/%D8%A2%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%B3.html
    پاسخ:
    ما اینیم دیگه!
    احترام بگذارید :دی
  • محتـ ـسبـ
  • یعنی هر جمله رو که تموم میکردم منتظر بودم ببینم نوشتید خرچ خرچ خرچ
    واسه نمایشنامه بد نیستها ! یه پیرمرد که روی یک صندلی نشسته و توی خونه ی اعیونی خودش توسط آرایشگر شخصی خودش درحالی که گرامافونش داره میخونه " شد خزان گلشن آشنایی" و ... :)
    من همچین حسی پیدا کردم با این نوشته :)
    ارشد و زن و زندگی و کار همه بهانست که ره گم نشود !!!! (شکلک پیرمرد محاسن سقید عینکی ترجیحا باکلاه سبز در حال نصیحت )  :))
    زیادی بخوایم اینجوری فکرکنیم به پوچی میرسیم !
    پاسخ:
    محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت.

  • محتـ ـسبـ
  • نه دیگه انقدا هم پر رو نشدیم :)
    بقیه شعر رو بلد نیستم ولی یادمه اصلا مضامین عالیه ای نداشت :)
    پاسخ:
    :)
    بابا چتون شده؟ منم ارشد دارم, کلا نمیخونم, از این نوشته ها هم کلی دارم که میزنم این ور اون ور
    تحصیل , تزکیه, ورزش
    حرف آقاست...
    کاش بشود
    پاسخ:
    چم نشده؟
    به این نتیجه رسیده ام که این نوشته ها به آدم آرامش می دهند اما خدا نکند تنبلش کنند.
    مثلا یکی بود که سال سوم دبیرستان نوشتم و زدم روی دیوار که تلاش+انگیزه+توکل-ناامیدی= موفقیت. همین. بعد روز ها می گذشت و من هنوز تنبل بودم تا شد وقت کنکور و افتضاحی بالا آمد که هنوز بعضی وقتها ترکش هایش آزارم می دهد.
    این است که این نوشته ها خیلی خوبند اما خدا کند بین حرف و عمل کمتر فاصله باشد.

  • جامانده ...
  • داداش سیرک طناب بازی(رسن) رو بستی اومدی اینجا باغ وحش باز کردی!؟؟!
    لینک شدی
    پاسخ:
    شما فعلا تو روح خودت یه صلوات بفرست تا بعد!
  • ...:: بخاری ::...
  • + من جای همه حرم میرم. و این "جا" که میگم یکیش "جای بچه های نت"ه.

    پاسخ:
    خدا به شما خیر بده.
    دریافت شد. اما هنوز نخوندمش.
    میخونم در اولین فرصت
    یاعلی.
    اخوی لینک خودمو واس خودم فرستادی.

    پاسخ:
    نه فرق میکنه.
    سلام زرافه جان
    پیشنهادت عالی بود
    ولی از علاقم کم نشد
    ...
  • معین 20 ساله
  • سلام
    شاید دیده باشید بعضی افراد در مواقع عزاداری اهل بیت، حرکاتی انجام میدن که شایسته نیست، صدای ضبط اتومبیلشون رو زیاد میکنن، جشن میگیرن، قهقه میزنن و ...
    امام حسن عسکری(سلام الله علیه) فرمودند:
    «شادمانى کردن در حضور اندوهگین دور از ادب است.»
    * برگرفته از تحف العقول
    وقتی که چنین رفتارهایی رو دیدیم خیلی خوبه یه تذکر لسانی بدیم که برادر من، خواهر من، برای رعایت ادب هم که شده ...
  • ...:: بخاری ::...
  • سلام.
    :)))
    پاسخ:
    سلام
    ببخشید خلاصه.
  • سجاد عبدی
  • سلام سرباز...!

    تاج گذاری سردارت مبارکت...!

    ارادت

    پاسخ:
    سلام
    مبارک
    ارادت
    سلام
    از دل برآمد و جَرمی نداشت جز آنکه بر دل نشست
    کاملا قابل درک
    البته ان شاالله نتیجه رو ببینید
    من که این ترم خودمو خفه کردم با درس الانم دعام شده عدم مشروطی
    به وبم سر بزنید باعث خوشحالیه
    پاسخ:
    سلام
    ارادتمند.
    سلام اخوی.
    برادر خواستم بگویم که"خزعبلات" جمع خزعبله به معنی سخنان مسخره و مسخره بازی می باشد.
    به نظرم این عنوان برای این متن درست و مناسب نمی باشد چون که شما در اینجا حرف های مسخره ای نزده اید.نمونه حرف خوب و متین شما:
    من باید استاد شوم. حضرت آقا گفته اند پیشرفت علمی خیلی مهم است. باید درس بخوانم و بعد که استاد شوم، متواضعانه به بچه ها هم یاد بدهم. مثل استاد شهریاری. مثل استاد کریمی که مسلم می گفت. من باید به آنجا برسم. باید باعث افتخار همه باشم. باید امام زمان به من افتخار کند. باید پدر و مادرم به من افتخار کنند. باید همسرم به من افتخار کند. باید الگوی دانشجوها و فرزندانم باشم. این به نظرم درست تر است. باید به اینجاها برسم. آخرش هم شاید شهید شوم. مثل شهریاری. این طوری درست تر است.
    پاسخ:
    سلام
    ممنون از تذکرت.
    تذکرت کاملا به جاست اما انتخاب این عنوان دلیل داشت که دلیلش بماند برای خودم.
    متشکر:)

    سلام و  درود مر تو را

    نوشته ات زیبا ، دردآلود و طنزآلود بود.خیلی قشنگ به دل می نشست دقیقا به همین دلیل که از دل برخاسته بود.

    اولا متاسفم برای دختر و پدر دختری که تا تو ارشد و دکترا نداشته باشی به تو بله نمی گویند.

    ثانیا ، خیلی خوب است که شما ارشد و دکترا هم داشته باشی.ولی همه چیز درس نیست.

    حالا این یک ماه مانده را بخوان ، ولی بعدش واقعا برو دنبال همان علایقی که گفتی.

    جواب دادنت به کامنت ها خیلی قاطع و با کنایه و خنده دار است.

    این دغدغه ها برای جوانان ی که سرشان به تنشان می ارزد مثل حضرت عالی ، خیلی سازنده و خیلی هم طبیعی است.

    مخلصیم

    خرچ خرچ خرچ خرچ

    پاسخ:
    سلام بر جانِ دلم.
    ممنون اخوی، واقعا خیلی دلم گرفته بود وقتی می نوشتم. شاید به همین دلیل باشد که بر دلت نشست.
    لپت رو بخورم خرچ خرچ! :دی

    آقا  ما بیشتر تر عاشق نوشته های شما هستیم

    پاسخ:
    ما بیشتر! :)
    آرزوی قشنگی داری که میخوای مثل دکترشهریاری بشی
    "قدر و منزلت هر انسانی به اندازه بزرگی آرزوهای اوست"
    فقط حواست باشه با نشستن و آرزو کردن و خیالپردازی نمیشه به آرزوهای کوچک هم رسید، چه برسه به آرزوی بزرگ!

     "ف" که گفتی، یعنی الان همون عشقته که در پست اول گفته بودی؟؟؟
    ازدواج کرد؟؟؟؟ پس چرا گفتی شاید لقمه بزرگتراز دهنت باشه؟!!!!
    شاید عشق اولته. خب اینجوری اگه به عشق اولت که ازدواج هم کرد؛ فکر کنی، همسر آیندت رو بدبخت میکنیا!!
    این نشون میده عشق اولت خیلی بهتر از اینیه که الان دوستش داری :-)

    راستی عکسه کیفیت نداره انگار؛ نمیشه خوند چی نوشتی ولی خوشخطی انگار؛

    پاسخ:
    بگذریم. خودت چطوری؟!
    فک کنم اگه دریافتش کنین، بهتر نشون بده.
    سلام
    چقدر حرف دل زدید
    ذهن خسته...دل پیر...اه خدا به همه ما جوونا رحم کنه
    البته من سعی میکنم خیلی سرخوش باشم بخندم...و انقدر میخندم که گاهی دلم برا خودم میسوزه
    خاطره مینویسم خوشحال میشم بخونیدش چیزی نیست  ک اصلا نقد بخاد ولی نقدش کنید خوشحال تر میشم
    ببخشین یه سوال شما احیا نا اردکانی نیستید؟؟البته مختارید میتونید جواب ندید
    یا حق
    پاسخ:
    سلام
    نه دلتون برا چی بسوزه؟ اتفاقا خنده خیلی خوبه. بخندید.
    ان شاءالله مزاحم می شم.
    نه من اردکانی نیستم اما حلوا ارده های اردکان رو خیلی دوس دارم!
    یاحق
    سلام 
    آقا به نظرم اون مطلبی که نوشتی "ف"یادش بخیر الان با شوهرش رفته...
    به نظرم اگه حذف بشه بهتر باشه چه از ذهنتون چه از نوشتتون.چون با اخلاق حاج آقا مجتبی و رهبری صد رد صد جور در نمیاد.
    بدتر باعث میشه این حس پیش بیاد که مذهبی ها هم فقط آقا آقا میگن و در عمل نه به درس اونطور که باید می رسند نه حواسشون جمع دامهای شیطان و... است.
    ببخشید 
    پاسخ:
    سلام
    ممنون
    موفق باشید.
    سلام
    اوج ناراحتی جایی است که با هفت هشت ساعت مطالعه ارشدت را در دانشگاه موردنظرت قبول می شوی
    اما..می بینی ارشد آن چیزی نبود که دنبالش بودم
    ارشد ان چیزی نیست که می خواستم...
    پاسخ:
    سلام
    بنظرم باید دائم دنبال آن چیزی باشیم که می خواهیم.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    Zekr: Download Qur'an Study Software for Windows, Mac, and Linux